X
تبلیغات
موبایل قسطی
شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1393 @ 12:42 ق.ظ

جملات مفید


مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

 اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

 هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی.

 یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

 هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

 از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

 در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

 وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"

 هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

 هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

 وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر .  به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

 چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

 وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

 در حمام آواز بخوان.

 در روز تولدت درختی بکار.

 طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

 بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

 فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

 ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

 هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

 هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند .


:) :) :) شاد و پر انرژی باشید...

شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1393 @ 12:33 ق.ظ

من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم...



بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم


و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.


می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. 
... 
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم! 

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم . 

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. 

می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چیز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را
یاد می گرفتم،
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم . 

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست
و همه راستگو و خوب هستند. 

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است
و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم . 

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . . 

این دسته چک من، کلید ماشین،
کارت اعتباری و بقیه مدارک،
...مال شما... 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

یکشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1393 @ 05:19 ب.ظ

چند داستان بامزه

به نام خدا و سلام بر همگی عزیزان...



تعدادی مرد در رخت کن یک باشگاه گلف هستند،موبایل یکی از آنها زنگ می زند،مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیکر می گذارد و شروع به صحبت می کند،همه ساکت می شوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند.

مرد: بله بفرمایید.

زن: سلام عزیزم باشگاه هستی؟

مرد: سلام بله باشگاه هستم.

زن: من الان توی فروشگاهم یک کت چرمی خیلی شیک دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟

مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر.

زن: می دونی از کنار نمایشگاه ماشین هم که رد می شدم دیدم اون مرسدس بنزی که خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یکی از اون ها رو داشته باشم.

مرد: چنده؟

زن: شصت هزار دلار.

مرد: باشه اما با این قیمتی که داره باید مطمئن بشی که همه چیزش رو به راهه.

زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای که پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره.

مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش.

زن: باشه بعدا می بینمت خیلی دوستت دارم.

مرد: خداحافظ

مرد گوشی را قطع می کند مرد های دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره می شوند.

بعد مرد می پرسد: این گوشی مال کیه؟؟؟


چوپان


چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکله‏ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده‏های خاکی پیدا می‏شود. رانندهی آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس شیک ، کفشهای Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دورانرسیده و نگاهی به رمهاش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

جوان، ماشین خود را در گوشه‏ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحه‏ی NASA روی اینترنت، جایی که می‏توانست سیستم جستجوی ماهواره‏ای ( GPS ) را فعال کند، شد. منطقهی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحهی کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیده‏ی عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد.

بالاخره 150 صفحه‏ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان می‏داد، گفت:....
شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.

چوپان گفت: درست است. حالا همین‏طور که قبلا توافق کردیم، می‏توانی یکی از گوسفندها را ببری.

آنگاه به نظارهی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟

مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه!

چوپان گفت: تو یک مشاور هستی.

مرد جوان گفت: راست می‏گویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟

چوپان پاسخ داد: کار ساده‏ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل می‏دانستم، مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمی‏دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!!



ملا نصرالدین!!


شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ۱۰ دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم

 

 

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

 

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه مفید تر است یا خورشید!؟ ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است


امیدوارم تکراری نباشن... شاد و خندان باشید.

یکشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1393 @ 10:22 ب.ظ

پاسخ به دوستان عزیز


به نام حق تعالی.


سلام خدمت همگی دوستان. امیدوارم حالتون خوب باشه.


چند نفر از دوستان پیام خصوصی فرستادن که بنده اینجا پاسخ میدم.


آقای جلال راجع به تست تنسیلون پرسیده بودن. راستش من اصلا یادم نیست که چطوری بود و مربوط به چی بود. شرمنده م . اگه دوستان اطلاعاتی دارن لطفا راهنمایی کنن. بازم ببخشید...


آقای مسعود درخش احمدی راجع به بیماران ام اس پرسیده بودن و داروی ریتوکسیماب. دکتر من گفتش این دارو برای بیماران ام ای و بیماران سرطانی هستش و کلا سیستم ایمنی رو به شدت سرکوب میکنه. عوارضش اینه که ممکنه در مقابل عفونت ها بدنتون ضعیف بشه و سریع عفونت وارد بدنتون بشه. بنابراین خیلی باید مراقب باشید. خواهشا حتما با پزشکتون راجع به این دارو مشورت کنید تا بیشتر راهنمایی کنن. شاد باشید.


آقای مهدی فضلی راجع به بیمه از کار افتادگی پرسیده بودن. حقیقتش من اطلاعات چندانی ندارم و دنبالش هم نرفتم. فکر میکنم اگه بتونید یه کار سبک انجام بدین مثلا منشی جایی و اینا بهتر باشه. اما اگر منظورتون اینه که با بیمه از کار افتادگی بتونید مستمری بگیرید راستش من نمیدونم چطوری میشه. ببخشید...


آقا یا خانم وفا هم گفتن که سه ساله میاستنی دارن و خیلی از اوضاع خسته شدن. باید بگم که منم زمانی که کورتون مصرف میکردم همین حس رو داشتم. مخصوصا که اضافه وزن هم پیدا کرده بودم. اما کم کم با بهبود نسبی دکتر دارو م رو کم کرد . طوری که الان قطع کردم و دوباره برگشتم به حالت قبلی. خواهش من از شما دوست عزیز اینه که سعی کنید تلقین مثبت انجام بدین و امیدوار باشید کمی ورزش کنید تا افسرده نشید. اگر حالتون خوب بشه دکتر کورتون رو قطع میکنه و به حالت قبل برمیگردید. اولویت سلامتی هستش. سعی کنید افکار و افعال منفی رو از ذهن تون دور کنید و مثبت نگر باشید.

با انرژی مثبت میتونید سریع تر به بهبودی برسید. هر چند کوتاه و کم اما حتما در هفته دو یا سه رو ورزش انجام بدین. تاثیر بسیار زیادی در بهبودی داره. شاد باشید...


 ممنونم از همگی دوستان عزیزم . مراقب خودتون باشید . شاد و سلامت و در پناه حق باشید.



یکشنبه 21 دی‌ماه سال 1393 @ 02:19 ق.ظ

دستور جدید

 به نام خدا. سلام دوستان خوبم...


امیدوارم حال همگی خوب باشه و شاد و سلامت باشید. خداروشکر منم خوبم اما مدتیه که سرماخوردم و علائمم کمی تشدید شده. اما در کل خوبم... :)


هفته گذشته دکتر بودم و دکتر بهم گفت از وضعیتت زیاد راضی نیستم. گفت بعد از این همه دارو مصرف کردن و عمل جراحی باید بهتر از این میبودی... خلاصه...


داروی جدید تجویز کردن که همانا ریتوکسیماب باشد... راستش کمی ناراحت شدم. اما وقتی بیشتر فکر کردم گفتم شاید این دارو باعث بشه بیماریم کامل خاموش بشه. شروع کردم مثبت اندیشی...


از دکتر پرسیدم کسی تا حالا استفاده کرده؟ گفت  بله . گفتم خوب شده؟ گفت بدن ها با هم فرق دارن. گفت مورد داشتیم که بعد از عمل بیماریش کامل خاموش شده... بستگی به شدت بیماری داره.


امیدوارم نتیجه خوبی داشته باشه. توکل به خدا...


راستش میخوام اگه بشه یه وقت ویزیت هم از دکتر نفیسی بگیرم و نظر ایشون رو هم بدونم... به عنوان مشاور.


و در آخر سعی کردم یه نظر سنجی قرار بدم رو وبلاگ اما مطمئن نیستم درست شده یا نه!!!!!!!


« تو دنبال خوشبختی پرسه میزنی، با دیپلم، با مدرک، با پول، با شوهر... با این چیزها آدم خوشبخت نمیشود.


باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند!»   بزرگ علوی


با تشکر از دوست خوبم کتایون جان که این جمله رو فرستاده بودن برام.


ایام به کام... شاد باشید و خداحافظ.


یکشنبه 23 آذر‌ماه سال 1393 @ 12:05 ق.ظ

آدرس مطب دکتر


به نام خدا و سلام . امیدوارم همگی خوب باشید.

 

  این پست برای تمام کسانی که آدرس دکتر توی تهران خواسته بودند. لطفا دوستان هر کسی که آدرس و شماره تلفن دکتر خوبی در تهران یا شهر خودش میشناسه بذاره تو قسمت نظرات. مرسی...


1- دکتر ایل خانی میدان ولی عصر جنب مرکز خرید ایرانیان تلفن ۸۸۹۴۷۲۶۹ 

 

2-دکتر ابوالفضلی خیابان قائم مقام جنب بیمارستان تهران کلینیک انتهای خیابان شهدا پلاک ۵ ساختمان آرین طبقه ۳ واحد ۱۶      ۸۸۷۰۵۹۳۹

 

3-دکتر سیگارودی بلوار کشاورز خیابان شهید عبدالله زاده (دهکده) خیابان رستاک ساختمان ۲۴ طبقه همکف. ۸۸۹۶۷۱۲۷ 

 

4- دکتر نفیسی  فقط روزهای زوج تهران خیابان شریعتی روبروی ایستگاه مترو شریعتی تلفن:۰۲۱۲۲۸۹۴۸۸۴


توی کرمان هم خانم دکتر صدیقی هستند که واقعا دکتر فهمیده ای هست. فکر میکنم اگر از یه دکتری نامه بیارید بپذیره چون من دیدم میگه بیمار جدید نمیپذیرم . آدرسش چهارراه طهماسب آباد کوچه مرکز خیریه امید کمال داخل کوچه ساختمان پزشکان زکریا. ۲۴۵۹۱۰۸ 

 

 امیدوارم همواره خوب و شاد و پر انرژی باشید. خدانگهدارتون...

دوشنبه 10 آذر‌ماه سال 1393 @ 09:56 ب.ظ

روزمرگی...


به نام خالق هستی... سلام و درود خدمت همه دوستان عزیز.


امیدوارم که خوب و سلامت و شاد باشید. عذر خواهی میکنم بابت این غیبت کبری که تقریبا بی سابقه بود...


فکر میکنم کار و درس و مشکلات کوچک و بزرگ در این غیبت بی تاثیر نباشه. به هر حال ان شالله که بنده رو عفو بفرمایید.


حدود سه هفته است که هر شب سوره یس رو میخونم. خیلی آرامش بخش هستش و حال خوبی بهم دست میده. دعاگوی همه شما عزیزانم هستم.


دو سه روز هم هست که مامانم کمر درد شدید دارن :( منم فعلا شدم جانشین مامان. غذا و پخت و پز و کارهای خونه :))


در آخر :



امیدوارم شاد و سلامت باشید و از زندگی لذت ببرید...


خدانگهدارتون.



دوشنبه 28 مهر‌ماه سال 1393 @ 09:13 ب.ظ

دوستان جدید...


به نام خدای مهربان.


سلام به همه دوستان گلم. امیدوارم حالتون خوب باشه و شاد باشید. اولین ماه پاییز هم رو به پایانه... چه سرعتی گرفته این عمر !!!


چند نفر از دوستان جدید به جمع ما اضافه شدن. منتها نظر خصوصی گذاشتن. خواهش میکنم دوستانی که سوال دارن نظر خصوصی نفرستن که بنده بتونم تو قسمت کامنتها پاسخ بدم. ممنونم...


مریم خانم و مینو خانم هم توی پست قبل نظر دادن. ممنونم و امیدوارم شاد باشن.


آقایان امیر رضا و سید حسین و محمد امین نظر خصوصی فرستاده بودن.


آقای محمد امین پرسیدن که به خاطر پوکی استخوان میخوان داروی پردنیزولون رو قطع کنن. آیا میشه یا نه؟


اولا حتما حتما باید تحت نظر پزشک داروی پردنیزولون را قطع یا حتی کم کنید چون داروی بسیار حساسی هستش.

شما میتونید با خوردن قرص کلسیم و شیر و ماست به راحتی از بروز پوکی استخوان جلوگیری کنید. داروهای مکمل مثل ویتامین دی و پتاسیم هم در پیشگیری از پوکی استخوان خیلی موثر هستن. سعی کنید مصرف نمک و شیرینی و نشاسته را به حداقل برسونید.


امیدوارم در هر صورت حالتون خوب باشه و مشکلی پیش نیاد اما حتما با پزشک مشورت کنید.


خدمت آقای امیر رضا عرض کنم که اینجا عضویت مهم نیست همین که نظر بذارید یعنی عضوی از جامعه میاستنی هستین. به خاطر مشکلاتتون هم متاسفم. انشالله همیشه خوب و شاد باشید.


و خدمت آقای سید حسین باید بگم که به جمع ما خوش آمدید.


مریم خانم و مینو جان هم جدید به ما اضافه شدن که خدمتشون خوش آمد میگم.


خواهشا مطالب قبل و نظرات دوستان رو مطالعه بفرمایید. امیدوارم مفید باشه برای همه.


همگی دوستان خواهشا بیاید استرس و اضطراب رو به هر شکل شده از خودمون دور کنیم و سعی کنیم در زندگی آرامش داشته باشیم. میدونم خیلی سخته اما سعی کنیم...


مراقب خودتون باشید. خداحافظ...

یکشنبه 13 مهر‌ماه سال 1393 @ 09:50 ب.ظ

یه خبر داغ دارم :)


به نام خداوند بزرگ و مهربان.


سلام به همه دوستان گل. امیدوارم حال همگی خوب باشه...


عید بزرگ قربان رو خدمت همه شما عزیزان تبریک میگم و همینطور پیشاپیش عید سعید غدیر... انشالله عیدی خوبی از خدا بگیرید :)


دیروز دکتر بودم. تا منو دید بهم گفت یه خبر خوب !! گفت یه آمپول هست که جدیدا وارد ایران شده. برای بیماران خودایمنی مثل ام اس و لوپوس و میاستنی و همینطور روماتیسم هستش. مثل آی وی آی جی هست اما مضعف سیستم ایمنیه و برای بیمارانیه که خیلی بیماریشون شدیده. اسمش « ریتوکسیماب» هست.


من خیلی خوشحال شدم. :))


اومدم خونه و تو اینترنت سرچ کردم و درباره ش خوندم . نوشته بود یک نوع داروی شیمی درمانی هستش که برای بیماران سرطانی هم استفاده میشه. تاثیر گذاریش بر روی بیماران ام اس خیلی خوب بوده و نتیجه خوبی گرفتن. در بعضی بیماران حتی بیماری خاموش شده. هر شش ماه یکبار تزریق میشه و قاعدتا عوارض خاص خودشو داره...


اما از نظر هزینه خیلی گرونه!!! منم شانس آوردم که حالم خوب بود وگرنه دکتر میخواست بستریم کنه و این دارو رو بهم تزریق کنه!!


اما در کل خیلی خوشحال شدم. امیدوارم روزی برسه که یه دارو با عوارض کمتر و قیمت پایین تر کشف کنن و همه بیماران میاستنی خوب بشن.


حدود یک هفته پیش هم رفتم یه دکتر طب سنتی... جالب بود. البته برای درد گردنم رفتم.


آخرش بهم گفت تو دختر به این زیبایی ، چشم و ابرو به این قشنگی، تو که میاستنی اصلا رو چهره ت اثر نذاشته،

چرا اینقدر غمگینی؟! یکمی شادتر زندگی کن!!


من اینطوری شدم O_o


ولی واقعا راست میگفت... کاش ازش پرسیده بودم چطوری؟ چطوری میتونم شادتر زندگی کنم؟؟ واقعا بلد نیستم!!


مراقب خودتون باشید عزیزانم ... خداحافظ .

جمعه 28 شهریور‌ماه سال 1393 @ 10:42 ب.ظ

این روزها که میگذرد...


به نام خدا و سلام خدمت همه دوستان عزیزم.


امیدوارم حال همه تون خوب باشه و شاد و سلامت و بدور از استرس و نگرانی باشید.


خدا رو شکر منم بد نیستم. کمی گیج و سردرگم شدم تو زندگی... خلاصه درسم تموم شده و برای آینده و اینکه چیکار میخوام بکنم کمی دچار دوگانگی و دلهره و سردرگمی شدم و متاسفانه از نظر روحی روم تاثیر گذاشته... که احتمالا طبیعی هستش. اما از نظر جسمی حالم خوبه خدا رو شکر...


روزها مثل برق میگذرند... انگار همین دیروز عید نوروز بود!!! باورم نمیشه!!!!!


روزهای آخر تابستون همیشه دلگیرترین روزها بوده. اما امیدوارم فصل خوبی رو شروع کنیم... پائیز هزار رنگ در راه است :)



 این روز ها که می گذرد، هر روز / احساس می کنم که کسی در باد / فریاد می زند

احساس می کنم که مرا / از عمق جاده های مه آلود / یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او / مثل عبور نور / مثل عبور نوروز / مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید/ روزی که عابران خمیده / یک لحظه وقت داشته باشند / تا سر

بلند باشند / و آفتاب را / در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی / در بستر موازی تکرار / یک لحظه بی بهانه توقف کند / تا

 چشم های خسته خواب آلود / از پشت پنجره / تصویر ابرها را در قاب / و طرح واژگونه

جنگل را / در آب بنگرند

آن روز / پرواز دست های صمیمی / در جستجوی دوست / آغاز می شود

روزی که روز تازه پرواز / روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر / بال کبوتری را / امضا کنیم / و مثل نامه ای بفرستیم

صندوق های پستی/ آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش، کوتاه / روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا / در زیر پای رهگذران پیاده رو / بر روی روزنامه نخوابد / و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها / با خط ساده ای بنویسند: / « تنها ورود گردن کج، ممنوع!»

و زانوان خسته مغرور / جز پیش پای عشق / با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز / خواب و خیال باشند / و مثل قصه های قدیمی / پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند / لبخند بی دریغ / لبخند بی مضایقه چشم ها

آن روز / بی چشمداشت بودن لبخند / قانون مهربانی است

روزی که شاعران/ ناچار نیستند / در حجره های تنگ قوافی / لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس / مثل لباس / صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده، آن روز / از لای برگ های کتاب شعر / پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها / خمیازه می کشد

و کفش های کهنه سربازی / در کنج موزه های قدیمی / با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها / در دست کودکان / از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند / هر جا که دوست داشته باشد / بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند / هر جا نیاز داشته باشند / بشکنند

آیینه حق نداشته باشد / با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد / بی پنجره بروید

آن روز / دیوار باغ و مدرسه کوتاه است / تنها / پرچینی از خیال

 در دوردست حاشیه باغ می کشند / که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید / از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا / روزی که مشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب / در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان / در حسرت ستاره نباشد

 روزی که آرزوی چنین روزی / محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید! / ای جاده های گمشده در مه!

ای روزهای سخت ادامه! / از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی / ای مثل چشم های خدا آبی! / ای روز آمدن! / ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد، هر روز/ در انتظار آمدنت هستم!

اما / با من بگو که آیا ، من نیز /  در روزگار آمدنت هستم؟


این شعر بسیار زیبا از قیصر امین پور تقدیم شما... طولانی هستش اما بسیار زیباست.


به امید آمدنش...


دوستان گلم به خدا میسپارمتون. برام دعا کنید که خیلی محتاجم. خداحافظ.

( تعداد کل: 170 )
   1       2       3       4       5       ...       17    >>