پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391

یادم رفت...

به نام خداوند زیبایی ها... سلام دوستان عزیزم... 

 

سه شنبه نوبت دکتر داشتم... ساعت ۱۱ تا ۳ تو دانشگاه بودم و از آنجا که ساعت ۴ نوبتم بود از دانشگاه یک راست به سمت مطب دکتر حرکت کردم... ساعت ۵/۳ رسیدم مطب... تو مطب یکدفعه یادم اومد که کاغذی را که روش آدرس وبلاگ رو نوشته بودم که بدم به منشی بزنه به دیوار فراموش کردم بیارم... همینطوری زبونی به منشی گفتم که وبلاگ دارم و به همدردام بگه اما نمیدونم یادش میمونه یا نه... بگذریم... 

 

وقتی میرم داخل اتاق دکتر دکتر بهم میگه خوش اومدی... میگم میخوام صد سال سیاه خوش نیام!!! در کل دکتر ازم راضی بود... فقط گفتم که آخرای شب افتادگی پلک دارم و گردش به خارج چشم راستم هم مشکل داره... گفت که ۴ تا مستینونت رو نصف نصف بخور ... یعنی فاصله ی بین قرص خوردنت کم میشه و حالت بهتر میشه... اما قرصهای روکش دار بارسلونا رو نصف نکن و از قصهای آلمانی خط دار بگیر... چون روکش دارها رو اگه نصف کنی خاصیت داروییشون را از دست میدن... ما هم گفتیم چشم...  

 

امیدوارم هر چه زود تر حال کتایون جان و همه ی دوستان عزیزم خوب خوب بشه... 

 

راستی کسی در باره ی درمانهای فرا کیهانی چیزی میدونه؟؟؟ اگه اطلاعاتی دارید که در اختارمون بذارید خیلی ممنون میشم... 

 

اگه میتونید کاری یا کلاسی برید خیلی خوبه... چون که ما هرچی سرگرم کار باشیم حالمون خیلی بهتره... برای مثال خود من تو تابستون اصلا حالم خوب نبود چون همش تو خونه بودم مخصوصا اینکه ماه رمضان هم تو تابستونه و حتی کلاسی هم نمیتونستیم بریم... اصولا سرگرم بودن به کاری خیلی خوبه... 

 

همیشه به یادتون هستم دوستان عزیزم... خدانگهدار...


ادامه مطلب ...
شنبه 22 مهر‌ماه سال 1391

خانه ی سبز...

به نام خداوند مهربانی ها... سلام عزیزانم...  

 

خودم رو کشتم تا تونستم وب رو آپ کنم... نمیدونم این چند روز هر کار کردم اینترنت هی قطع میشد ... اونم وسط نوشتن من... عصبی شده بودم... شاید الانم دوباره قطع بشه...

 

چند وقته که سریال خانه سبز را داره از شبکه ی آی فیلم پخش میکنه... عصر ها ساعت ۵/۶. 

 با اینکه من ۶ سال بیشتر نداشتم اما خاطرات زیادی از این سریال تو ذهنم هست... محصول سال ۷۵. 

 مخصوصا تیتراژ ابتداییش که صدای گرم خسرو شکیبایی میگه:  

« ما معتقدیم که خونه باید سبز باشه... سبز سبز...»   

 

سریال داستانی تربیت بدنی ما هم به انتهای خود نزدیک میشود...  کلا اون هفته کلش درگیر کارای تربیت بدنی بودم... حتی ۵ شنبه! 

 

مسئله تربیت بدنی تو ایران واقعا مشکل ریشه ایی داره... تو مدرسه که ما تو دبستان بازی میکردیم... تو راهنمایی هم همینطور تازه هفته ایی دو ساعت به کجا میرسید؟؟ 

تو دبیرستان هم که زنگش رو معلمهای دیگه میگرفتن برای درسای ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست!!!  

حالا تو دانشگاه اینقدر فشار میارن که بچه هایی هم که مشکل نداشته باشن مشکل دار میشن...

 به قول مارمولک« اینقدر به بهشت فشار میارن که از اون ور جهنم میزنه بیرون!...» 

 

خلاصه اینم یه سیکل معیوب دیگه مثل خیلی از سیکل های معیوب کشور... 

 

اینجا ایران است... چی میشه گفت؟!!!

 

شاد و سلامت باشید دوستان خوبم... خدانگهدار...

 

شنبه 15 مهر‌ماه سال 1391

باز هم تربیت بدنی...

به نام خدای مهربان و بزرگ... سلام عزیزانم...  

این ترم تربیت بدنی شطرنج برداشتم... فکر میکردم اونایی این درس رو انتخاب کردند که تربیت ۱ تو گروه ویژه بودند... اما استادمون جلسه قبل گفت که شما ۸۰۰ متر دو هم دارید که ۵ نمره داره و نمره اش هم دست استاد خودمون نیست... 

 

این حرف نشان دهنده ی اینه که من دوباره باید برای یک درس عمومی و یک واحدی کلی دوندگی کنم... هیچ وقت یادم نمیره برای تربیت ۱ چقدر سختی کشیدم... 

 

هر چی قسم و آیه که بابا شما بکو ۱۰۰ کیلومتر راه برو من میرم... اما متاسفانه نمیتونم بدوم. نمیفهمن... مثل اینکه دلشون نمیخواد بفهمن... 

 

یه بروشور به ما دادن و اقدامات لازم رو نوشتم و اولین موردش مراجعه به دکتر معتمد داشگاه بود...امروز رفتم اونجا میگه باید گواهی از پزشک خودت بیاری... میگم شما که ننوشتی تو بروشور... هیچ حرفی برای گفتن نداشت... 

 

میگم دکتر بیا اصلا منو معاینه کن میفهمی من چمه... باور کنید اصلا تا حالا اسم میاستنی را نشنیده بود... 

 

کلا دانشگاه رفتن ما هم داستان شده... به خدا روم نمیشه تو روی مادر و پدرم نگاه کنم بس که هی یادشون میاد بیماریم.... 

کلا تربیت بدنی رو خیلی سخت گیری میکنن... هی بدبختیهای ما رو یادمون میارن... 

  

راستی یه ایده دارم... به نظرتون آدرس وبلاگ رو بزنم تو مطب دکترم تا همشهری هایی که این بیماری را دارن هم بیان اینجا؟ خوبه؟؟؟

 

سرتون رو درد آوردم دوستان عزیزم... خداحافظ...

چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391

دوست دوران کودکی...

به نام خدا و سلام به تمام دوستانم... 

 

چند روز پیش تو دانشگاه دوست دوران ابتدایی ام رو دیدم. خیلی خوشحال شدم... میگفت خیلی قیافه ام عوض شده... فکر کنم به خاطر پلک و عضلات صورتم اینو گفت اما من ناراحت نشدم... 

قرار گذاشتیم یه روز عکسهایی که از اون دوران داشتیم برا همدیگه بیاریم و ببینیم... 

 

اصولا دوران کودکی دوران بسیار دلچسب و دوست داشتنی ای بود... همین که از چیزی خبر نداشتیم و درکمون از محیط فقط به عروسک هامون برمیگشت... یا اینکه منتهای آرزو مون رفتن به شهر بازی یا پارک بود... اصولا نفهمیدن خیلی خوبه!!! 

 

به قول مولانا:    هرکه او هشیار تر رخ زرد تر 

 

راستی یک سال پیش هم یکی از دوستان ابتدایی ام رو تو جشن ازدواج داداشم دیدم... اونا از طرف زن داداشم دعوت بودن ... خیلی اتفاق خوب و جالبی بود... 

 

امشب یه کمی دلم گرفته بود... تارم رو برداشتم و شروع کردم تار زدن... آهنگ« مرغ سحر» رو که حتما شنیدین؟!  هم میزدم و هم میخوندم... «گلنار» هم همینطور... 

 صدام کمی ضایع هست اما خودم خیلی کیف میکنم... صد برابر بیشتر از نواختن تنها حال آدم رو خوب میکنه... 

 

خلاصه بهتره تا میتونیم و جوان هستیم از زندگی لذت ببریم... نه ؟!... 

خداحافظ دوستان عزیزم...

چهارشنبه 5 مهر‌ماه سال 1391

آزمایشم...

به نام خدا. سلام عزیزانم... 

 

امیدوارم حالتون خوب باشه... بهتون گفته بودم به دلیل کاهش بیش ز حد گلوبولهای سفیدم به یک دکتر طب سنتی که کلا گیاهی تجویز میکردند مراجعه کردم. ایشون به من گفتن که غذاهای با طبع سرد را باید بذاری کنار و یک معجون برام تجویز کردند. حدود ۲ هفته من این معجون را که از عسل و زعفران و مویز درست شده بود( که به اسم شربت رضوی در عطاری ها موجوده) استفاده کردم. 

 بعد از دو هفته باز رفتم آزمایش و خوشبختانه گلوبولهای سفیدم از ۲۲۰۰ به ۳۴۰۰ رسیدند. خدا را هزار بار شکر کردم چون واقعادرمانده شده بودم. الان بازم دارم ادامه میدم و خیلی بهترم. فعلا تنها ضعفم دوبینی هستش که اونم انشاالله به زودی خوب میشه... 

الان دیگه هیچ میلی به غذاهای با طبع سرد ندارم... 

 

بگذریم... امروز تربیت بدنی داشتیم... من شطرنج برداشتم که زیاد به فعالیت بدنی نیاز نداشته باشه... رفتیم سر کلاس و بعد از توضیحات راجع به پیشینه این ورزش استاد رفت سراغ آموزش شطرنج و متاسفانه همون ابتدا حالتهای خاص و مشکل شطرنج را گفت... خیلی سخت بود... 

من قبلا در حد مبتدی بازی میکردم اما وقتی حرفه ای میشه خیلی سخت میشه...  

 

گفت باید خیلی بازی کنید تا روان بشید...  ما مثلا یک ورزشی برداشتیم که راحت باشه   بدتر شد...

خلاصه اینکه درس و مشق ها هم شروع شدند... 

 

راستی جی میل هم فیلتر شد...نمیدونم با فیلتر شکن میشه واردش بشیم؟؟؟  

شاد و سلامت باشید دوستان خوبم... خداحافظ...

شنبه 1 مهر‌ماه سال 1391

باز هم اول مهر...

به نام خدا . دوستان عزیزم سلام... 

 

امیدوارم شاد و سلامت باشید. امروز اول مهر بود و منم رفتم دانشگاه... اکثر بچه ها نیومده بودند اما کلاس ها همه تشکیل شدند. استادا اومدن و حضور غیابم کردند.. 

 

به قول یکی از استادامون بچه ها هنوز باور نکردند سال تحصیلی شروع شده... به خاطر همین نمیان... 

 

شنبه ها از ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر کلاسم. تا حالا اینجوری کلاس نداشتم... امیدوارم خوب باشه... 

 

امروز ورودی های جدید خیلی بامزه بودن... با مامان و بابا و خانواده اومده بودن کلاسهای فرزند تازه دانشجو را پیدا کنند. 

 

یاد خودم افتادم اما خداییش من با مامان و بابام نرفتم!!! خواهرم همراهم اومد... 

 

اصولا نوجوانان و جوانان توی این سن موجودات جالبی هستن... قیافه های بسیار دیدنی داشتن... یکی زنجیر و پلاک تو گردنش... یکی موسیخی بود و داخل سالن عینک آفتابی زده بود... دخترا هم که انگار اومدن مهمونی... اشکال نداره ... وقتی با گیرهای سه پیچ از سوی حراست مواجه شدند حساب کار دستشون میاد... 

 

 خلاصه به قول شاعر: باز آمد بوی ماه مدرسه... 

 

مدرسه بد بود. دانشگاه بهتره... خداحافظ دوستان خوبم...