X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1391

رفتم دکتر...

به نام خدا...

سلام دوستان خوبم...


امشب رفته بودم دکتر... دکتر راضی بود و گفت خوبی و فعلا نیازی به آی وی آی جی نیست...


یه قرص تقویتی نوشت و گفت که برای عضله است، اسمش هم کارنیتین هست. روزی یه دونه...


برای تمرکز هم سرترالین نوشت... اینبار کامل مصرف میکنم شاید بهتر شدم...


راستش آدرس وبلاگم رو هم تصمیم گرفتم نزنم تو مطب چون افراد روانی و بی کاری مثل همین مزاحم اخیر تو جامعه کم نیستن...

در ضمن از صمیم قلب و از ته دل آرزو میکنم که این مزاحم ابله به دردی شدید و مرض لا علاجی مبتلا بشه تا دیگه هیچ بیماری رو مسخره نکنه...


و اینم بدون به زودی این اتفاق برات میوفته!!!


دوستان عزیزم امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید...


خداحافظ...



شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1391

این نیز بگذرد!


به نام خدا و سلام به همگی...


خوبید؟ امیدوارم خوب باشید... من یکمی صدام تو دماغی شده و چشمم هم مشکل داره... ولی در کل خدارا شکر خوبم...


از نظر روحی اما یکمی حالم گرفته است . نمیدونم چرا؟! هرچی فکر میکنم دلیلش رو متوجه نمیشم... احساس نیاز شدید به مسافرت دارم اما توانایی رفتن به مسافرت رو هم ندارم به دلیل مسافتهای طولانی حالم بدتر میشه...


زندگی خیلی یکنواخت و کسل کننده است...


مهم نیست... فقط میشه گفت : این نیز بگذرد...


حضرت علی (ع) در باره بیماری جمله ایی دارند خطاب به یکی از یارانشون که از درد و بیماری شکایت داشت :


« خدا آنچه را که از درد بیماری شکایت داری موجب کاستن گناهانت قرار داده ، در بیماری پاداشی نیست اما گناهان را از بین میبرد چونان که برگهای پائیزی را میریزاند، و همانا پاداش در گفتار به زبان و کردار با دستها و قدمهاست و خدای سبحان به خاطر نیت راست و درون پاک ، هر کس  از بندگانش را که بخواهد وارد بهشت خواهد کرد. » حکمت 40 از نهج البلاغه


خداکنه ما که اینهمه مشکل داریم حداقل بهشتی باشیم!!


باید که اعتراف کنم در برابر مشکلات تحمل خیلی کمی دارم... حتی کوچکترین مشکل...

و از اونجایی که زندگی بدون مشکل معنا نداره این خیلی بده برای من... 


امیدوارم خدا به همه ی ما صبر و تحمل عطا کنه...


پ ن: احساس میکنم کمی افسرده شدم...

 

همیشه به یادتونم... خداحافظ...

سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1391

آغاز ترم آخر...

به نام خدا ... سلام دوستان عزیز...


امیدوارم سرحال و قبراق باشید... ترم آخر منم شروع شد. امروز رفتم دانشگاه اما کلاسامون تشکیل نشدن. فردا هم کلاس دارم اما استادمون فعلا ایران نیست و هفته دیگه میاد... ای کاش کلا قبل از عید نمیومد..!! وااالّاااااااااا!!!


هوا بسیار خوب و مطبوعه... دیگه کلا بهار شده... درختا کم کم دارن بیدار میشن... خیلی عالیه .




هفته دیگه نوبت دکتر دارم... یکمی چرخش چشمهام مشکل داره... فکر نکنم کارم به بستری شدن برسه... انشاالله...


یه جمله ی زیبا:


« در این دنیا رنج کشیدن بیشتر از مردن جسارت میخواهد»


با این جمله موافقید؟؟


منتظرتونم... خداحافظ...

یکشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1391

افشاگری...!

به نام خدا و سلام...


دوستان عزیزم منو ببخشید که اینجوری صحبت میکنم!


روی صحبتم با اون ابله هایی هست که اینقدر نفهم و بی شعور هستن که نمیفهمن وقتی از طریق اینترنت تو وبلاگی نظر میذارن یه کدی هست به نام آی پی که برای فرد ارسال میشه و اگر حتی اسمشون رو ننوشته باشن من میتونم از روی اون کد بفهمم که کی هست...


جناب « گرما » فکر کردی من نمیدونم کی هستی؟!؟! فکر کردی منم مثل خودت  مغزم فندقیه؟؟؟ آخه ابله!!!

تو که یک ذره از کامپیوتر حالیت نیست چطوری میایی تو فضای مجازی و به خودت اجازه میدی حرفهای رکیک بزنی؟

فکر کردی من نمیدونم جریان اون دکتر طب سنتی رو هم تو راه انداختی...

اگر یک بار دیگه از این حرفهای توهین آمیز بزنی آی پی کامپیوترت رو میدم پلیس فضای مجازی و اسمت رو هم مینویسم تو وبلاگم... فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بی آبرو ی بی خجالت.


بازم از دوستای عزیزم عذر میخوام... منو ببخشید...

خیلی عصبی شدم...

جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1391

خوردم زمین!!!

به نام خدا


سلام دوستان خوبم...


امروز امتحان ارشد داشتم... همیچی نخونده بودم و فقط امتحانی امتحان دادم!!

داشتم میومدم سردر که بیان دنبالم... همینجور تو دلم این آهنگ رو زمزمه میکردم

« یه راهی پیش روم بذار       خودت بهم فرصت بده     و...»


که ناگهان گرووووومب   


خوردم زمین!!! زانوم به شدت درد گرفت... خدارا شکر افراد دور و برم زیاد نبودن... یه خانمی از که از پشت سرم میومد دستم رو گرفت بلندم کرد... گفت چی شد؟؟ گفتم پام گیر کرد به سرعت گیر جلوی در... سرعت گیر برا ماشیناست ولی مثل اینکه سرعت انسانها رو هم کم میکنه...


راسته که میگن هر چی سنگه پیش پای لنگه!!! حالا چرا از اون همه آدم فقط من باید بیوفتم؟!


خلاصه به خیر گذشت... فقط زانوم داره از درد میترکه!! من اصولا آستانه دردم بالاست خداراشکر.


امیدوارم شاد و سلامت باشید...


خداحافظ. 

پنج‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1391

بیکارم!

به نام خدا... سلام دوستان...


امیدوارم سالم و سرحال باشید. من فعلا بیکارم... پیاده روی میرم و خیلی خوبه.


داشتم فکر میکردم بعد از تمام شدن درسم چکار کنم...آخه خودتون که میدونید بیکار بودن چقدر حالمون رو بدتر میکنه!!


شاید رفتم کلاس زبان یا کامپیوتر... چند وقت پیش تو این فکر بودم که یه کارگاه قالی بافی در یکی از روستاهای اطراف کرمان راه اندازی کنم... با دو تا از استادا مون هم صحبت کردم و اونا هم گفتن که در این اوضاع که ارز هم گرون شده اگه کاری انجام بدین که ارز آوری به کشور داشته باشه بسیار عالیه...

اما از اونجایی که این کار ریسک بالایی داره و من انسان ریسک پذیری نیست و از طرفی سرمایه اولیه زیادی نیاز داره فعلا از ذهنم بیرونش کردم...


از اون روز هر وقت استادمون منو میبینه میگه کارگاه قالی بافیت چه شد؟؟ منم میگم فعلا به حال تعلیقه.


فکرهای زیادی تو ذهنمه که به نظر پر سود و جدید هستن اما اصل ماجرا همون سرمایه اولیه است!!!


فعلا هنوز شش ماه مونده... درسته که مثل برق و باد میگذره اما دلمون خوشه که وقت برای فکر کردن داریم...


به شدت از آینده میترسم و (از نظر مادی و اقتصادی) اوضاع نا مطمئن به نظر میرسه... تو هر خانواده ایی حداقل یه جوان بیکار هست. شغل دولتی که فقط پارتی میخواد و شغل آزاد هم به خاطر شرایط نا اطمینانی نمیچرخه...


نمیدونیم چی میشه و قراره به کجا برسیم؟! فقط میشه گفت توکل به خدا...


خداحافظ...

جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1391

اسب سفید رویاها...

به نام خدا... سلام دوستان...


امیدوارم خوش و خرم باشید و ایام به کامتان باشد.

جاتون خالی امروز رفته بودیم گردش... هوا عالی، بهاری، ناز، مامان!!!!


سر راه اما به یک باشگاه سوارکاری سر زدیم و خاطراتم زنده شد... بغض گلویم رو میفشرد اما نمیتونستم گریه کنم و حال دیگران رو بگیرم... تصمیم گرفتم لبخند به لب داشته باشم و گریه هام رو برای خودم نگه دارم...

یه پسر بچه اونجا بود حدودا 12 ساله... نشست رو اسب و آنچنان چهار نعل رفت... خواهرم گفت تو هم همین اندازه بودی که چهار نعل میرفتی... گفتم آره...


یاد روزهایی که سوار بر اسب سفیدم میتاختم... باد یالهای اسبم رو نوازش میکرد...

یادمه مامانم میگفت بچه تو عجب دلی داری!! نمیترسی که اسب یهو بندازتت؟! چون نسبتا کوچیک بودم و وزنم کم بود و اسب سرعتش بیشتر میشد...

من اما تو زندگی هیچ وقت به اندازه ی روزهایی که سوارکاری میکردم از زنده بودنم لذت نبردم!


به راستی که« اسب حیوان نجیبی ست» و موجود بسیار نازنینی...




البته اسب خودم اینه:




خلاصه امروز هم دلمان باز شد و هم گرفت!!!


زندگیه دیگه... چه میشه کرد... اگه یه زمانی پولدار بشم حتما حتما یدونه اسب میگیرم...


اما من مطمئنم یه روز دوباره میتونم سوار اسب بشم... مطمئنم...


شما هم از دلتنگی هاتون بگید... برام بنویسید... منتظرم.


خداحافظ...

شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391

آزادی...

به نام خدا و سلام...


بالاخره امتحانات تموم شدن و من آزاد شدم...


از تمام دوستانی که این چند روز تحمل کردند ممنونم... راستش کمی بیحالم... احساس میکنم دارم سرما میخورم... سردرد هم دارم... خداکنه فقط آنفولانزا نباشه.


هوای کرمان حسابی به هم ریخته... یه روز اینقدر سرده که آبها رو زمین یخ زدن و یه روزم اینقدر گرمه که بدون پالتو و ژاکت میتونی بیرون بیایی.


این تغیرات آب و هوا در یک فصل نشون دهنده ی اینه که زمین حالش بده و میخوا یه تکونی به خودش بده..!!! گرم شدن ناگهانی هوا در فصل سرما نشون دهنده اینه که زلزله در راهه!!!


چند وقت پیش هم ساعت 23 و 20 دقیقه زلزله شد که 5/5 ریشتر بود...


اصلامهم نیست... شما خوبید عزیزانم؟!...


راستش یکی از دوستانمون که متاهل هستن و فرزند هم دارن (مریم جان) نظر خصوصی فرستادن و گفتن که حوصله هیچ کاری رو ندارن... نمیتونن به فرزندانشون رسیدگی کنن و خلاصه افسرده شدن...


مریم جان ... عزیزم


باید بگم که متاسفانه افسرده شدی... یکی از نشونه هاش هم خواب زیاده و اینکه حوصله هیچ کاری رو نداری... تو باید اول از همه با یک مشاور و یا یک روانشناس صحبت کنی... حتی فقط یه جلسه. پیشنهاد میکنم ناراحتی هات رو روی کاغذ بنویس و بعد کاغذ رو پاره کن... تو حموم آواز بخون... گاهی بشین و گریه کن و اینکه تو بالش جیغ بزن...

بعد از اینکه احساس بهتری کردی باید حتما پیاده روی کنی حتی روزی 20 دقیقه... طوری که فقط از در خونه بیرون بیایی.

به این فکر کن که بچه هاتون در آینده اگر کمبود محبت پیدا کنن شما خودتو مقصر میدونی...

آینده بچه ها به شما بسته است...

در ضمن تا شما افسردگیت رو برطرف نکنی نمیتونی به بچه ها کمک کنی.

همسرتون رو در جریان مشکلاتتون قرار بدید... ازش کمک بخواید... خودتو به کاری سرگرم کن.. آشپزی، تمیز کردن خونه طوری که زیاد خسته نشی یا بیرون از خونه با دوستانت قرار بذار ... هر کاری که تو رو سرگرم کنه...

قران بخون خیلی خیلی کمکت میکنه... به خودت تلقین کن که من خیلی خوبم و حالم همیشه خوبه... انرژی از خدا میگیرم و تو زندگی خیلی خوش بختم... این جملات رو مثل ذکر گفتن روزی 100 مرتبه موقع خواب بگو... معجزه میکنه...


امیدوارم حالت همیشه خوب باشه... منم یه زمانی که کورتون میخوردم افسرده شده بودم و همش گریه میکردم... با همین تکنیکها تونستم به خودم کمک کنم...


درسته شما که متاهل هستین خیلی مسئولیتهای زیادی دارین... امیدوارم حالت همیشه خوب باشه عزیزم... سلامت و موفق باشی...


در آخر:


زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست و دلم بس تنگ است ...

بی خیالی سپر هر درد است...

باز هم میخندم... آنقدر میخندم که غم از روی رود...


تو زندگی بی هوا بخندید... کاری نداشته باشید که دیگران راجع به شما چه فکری میکنن...


بی هوا بخندید... مثل اینا...



خداحافظ...