چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1392

ماه میهمانی خدا...

به نام خدا و سلام به همه دوستان...


فرارسیدن ماه رمضان این ماه عزیز و پر برکت بر شما مبارک...


در این روزها و شبها مرا هم دعا کنید...


« آرامش سهم قلبی است که در تصرف خداست ، قلبتان آرام و لحظه هایتان خدایی...

دستهای خالی من دخیل قلب آرامتان، مرا نیز بر سر سفره ضیافت الهی ، نه به بهای لیاقت ، بلکه به رسم رفاقت دعا کنید...»


امیدوارم شاد و پیروز و سلامت باشید...


خداحافظ...

یکشنبه 16 تیر‌ماه سال 1392

روز وداع یاران !!

به نام خدا... سلام دوستان عزیزم.


بالاخره امتحاناتم تموم شدن و من دارم نفس میکشم. واقعا نفسگیر بودن...


چند روزه چشمهام دوبین شدن و پلک هام هم افتادن... شاید به خاطر درس خوندن باشه. آخه شبها هم فقط 3  4 ساعت میخوابیدم.


تا چند روز دیگه معلوم میشه مال چی بوده...


امروز روز خداحافظی با دوستان هم بود... تقریبا ناراحت بودیم. سیمین که دوست صمیمی من بود با سهمیه معدل میتونه بره ارشد و از اونجایی که رفسنجانی بود برای دانشگاه رفسنجان پذیرش داده... و این یعنی دیگه ممکنه نبینمش!!!


خیلی دلم برای دوستام و استادامون تنگ میشه... امیدوارم در مقاطع بالاتر باز هم تو دانشگاه برم.


خوب دیگه حالا باید بریم سراغ کار و کلاس و ...


همیشه به یادتونم دوستان عزیزم. امیدوارم شاد و سلامت باشید...


خداحافظ...

یکشنبه 9 تیر‌ماه سال 1392

سخت درس میخوانم!!

به نام خدا... سلام به همه دوستان عزیزم...


امیدوارم حال و احوالتون خوب باشه...


منم دارم درس میخونم چون امتحاناتم کامل پشت سر هم هستن! به طور مثال من 5 شنبه ساعت 4 تا 6 امتحان دارم جمعه ساعت 8 صبح یه امتحان دارم و ساعت 10/5 هم یه امتحان دیگه...


یعنی دهن ما رو یه معاینه فنی میکنه این دانشگاه با این برنامه ریزیش!!!!! یعنی این دهنه ما سرویسه ِسرویسه این ترم!!!!!!


تازه شنبه و یکشنبه هم هنوز داریم!!!


یعنی این همه برنامه ایی که من برای بعد از امتحاناتم دارم آمریکا برای تحریم ایران نداره! فقط مونده برنامه رفتن به کره ماه رو بچینم!! والا.... اصلا یه اوضاعیه ...


خوب اینا رو ولش کنید... اصل حالتون خوبه؟؟


راستش فقط اومدم ابراز وجود کنم و بگم خداراشکر حالم خوبه...


انشاالله شما هم خوب و سلامت باشید... برام دعا کنید.


خداحافظ...

دوشنبه 3 تیر‌ماه سال 1392

تنهایی...

به نام خداوند زیبایی ها.


سلام دوستان عزیزم... امیدوارم حال و احوالاتتون خوب باشه و سالم و شاد باشید.


عید نیمه شعبان و ولادت امام عصر (عج) رو به همه شما دوستان عزیزم تبریک میگم... امیدوارم در این روز هر آرزویی دارید بر آورده بشه.


به قول علی لهراسبی که آهنگ زیبای عطر نرگس رو خونده:


«فقط بگو کدوم هفته کدوم روز ، کجا منتظر رسیدنت شم؟! سپردی دست کی پیراهنت رو که یه عمره برامون نمیاره؟!!»


البته شعر رو کامل بلد نیستم اما وقتی میشنومش حال عجیبی بهم دست میده!!


احتمالا همه ی شما یه روزایی شده که احساس تنهایی شدیدی بهتون دست میده... بی خودی ناراحتین و احساس بی کسی میکنید. که البته خیلی زجر آوره...


به نظرتون تو اینجور وقتا آدم باید چی کار کنه؟ فکر نکنم هیچی باشه که بتونه حال آدم رو خوب کنه!


دوستم یه دوستی داره که منم باهاش دوستم!!!!! دوست دوستم که دوست منم هست اسمش نگاره...


متاسفانه این نگار خانم مادر و پدر نداره و از همون بچگی تو پرورشگاه بوده. یه وقتایی که دیگه از تنهایی صبرش لبریز میشه به من زنگ میزنه یا به اون یکی دوستم!... اینقدر داغونه که من فکر میکنم اگه کمکش نکنم و باهاش حرف نزنم 100 % خودشو میکشه!!!


پیش خودم فکر میکردم این بیچاره از کوچکترین نعمت خدا که البته ما فکر میکنیم کوچیکه بی بهره است... خانواده...


چقدر بده... درد داره...


راستش منم بعضی وقتا احساس تنهایی میکنم... دلم میخواد با یکی حرف بزنم... ولی بالاخره پیدا میکنم. مامان عزیزم هست... خواهرم هست... دوستم هست...


اما نگار از تمام این دنیا فقط من و دوستم رو داره که میتونه باهاشون درد دل کنه... خیلی سخته...


من هیچ وقت دلم نمیخواد تنها بشم. حتی یه لحظه هم نمیتونم تصور کنم که مامانم یا بابام پیشم نیستن!!


دیوانه میشم... دیوانه!


امشب نگار بهم زنگ زد... خیلی ناراحت بود خیلی...


خدایا خودت کمکش کن... تو که بزرگ و رحیم و توانایی... خودت کمکش کن. میدونی که جز تو کسی رو نداره کمکش کن!


خدایا تنهایی خیلی سخته... اگه قراره کسی تنها باشه خواهشا ظرفیتش رو هم بهش بده...


خداحافظ دوستان...