سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392

میرسد اینک بهار


به نام خدا .


دوستان عزیز سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه و سرحال باشید...


سال جدید رو خدمت تک تک دوستان گلم تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید. امشب هم که 4 شنبه سوری هستش. امیدوارم تمام غم و غصه هاتون تو آتیش امشب بسوزن.



« آتشی روشن کرده ام و عهد بسته ام تا خاموش شدنش برایت دعا بخوانم، تمام کارهایت روبراه خواهند شد چرا که من... هیزمی دگر در آتش انداختم ... شادیهایت بی پایان...»


بر سر سفره مبارک هفت سین، اگر من حقیر را به یاد آوردید، دعایم کنید که محتاجم...



شاد و سلامت و با طراوت باشید مانند بهار...


خداحافظ.

سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392

سرما خوردم :((


به نام خدا. سلام دوستان عزیزم.


امیدوارم شاد و سرحال باشید.


متاسفانه 3  4 روزه سرما خوردم. نسبتا شدید. سردرد شدید و بدن درد. گلوم هم درد میکنه. امروز رفتم دکتر بهم آنتی هیستامین و لزیتین داده. بهش گفتم میاستنی داره. نمیدونم مصرف کنم یا نه!!! مامانم میگن اینا خواب آورن.

حالم خوب نیست. برام دعا کنید عزیزان...


این داستان کوتاه رو هستی جان برامون فرستادن . ممنونم از هستی عزیز. داستان خیلی قشنگیه:


داستان کوتاه : هر اتفاقی بیفتد به نفع ماست


توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود

یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر
چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود
شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟
چرا چیزی روی آن نوشته نشده است ؟
فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه
که میخواهید روی آن بنویسید
شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد و چه جمله ای به
او پند میدهد؟
همه وزیران را صدا زد وگفت
وزیران من هر جمله و هر حرف با ارزشی که بلد هستید بگویید
وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد
دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاوند
وزیران هم رفتند و حکیمان کل کشور را آوردند
شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید
جایزه خوبی خواهد گرفت
هر کسی یه چیزی گفت
باز هم شاه خوشش نیامد
تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه کار دارم
گفتند تو با شاه چه کاری داری؟
پیر مرد گفت برایش یه جمله ای آورده ام
همه خندیدند و گفتند تو و جمله، ای پیر مرد تو داری میمیری تو راچه به جمله
خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود
شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟
پیر مرد گفت
جمله من اینست
"هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست"
شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کردو جایزه را به پیر مرد داد
پیر مرد در حال رفتن گفت
دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست
شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟
تو سر من کلاه گذاشتی
پیر مرد گفت نه پسرم
به نفع تو هم شد چون تو بهترین جمله جهان را یافتی
پس از این حرف پیر مرد رفت
شاه خیلی خوشحال بود که بهترین جمله جهان را دارد
دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد میگفت:
هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست
تا جائی که همه در دربار این جمله را یاد گرفند و آن را میگفتند که هر
اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست
یه روز پادشاه در حال پوست کندن سیبی بود
که ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد
شاه ناراحت شد و درد مند
وزیرش به او گفت
هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست
شاه عصبانی شد و گفت
انگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شده
به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد و تا او دستور نداده
او را در نیاورند
چند روزی گذشت
یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد
تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می
خواستند او را بخورند
شاه را بستند و او را لخت کردند
این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد
ولی پادشه دو تا انگشت نداشت
پس او را ول کردند تا برود
شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند
وزیر آمد نزد شاه و گفت با من چه کار داری؟
شاه به وزیر خندید و گفت
این جمله ای که گفتی هر اتفاقی میافتد به نفع ماست درست بود
من نجات پیدا کردم و این به نفع من شد
ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است
شاه این راگفت و او را مسخره کرد
وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم شد
شاه گفت چطور؟
وزیر گفت شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید
ولی آنجا من نبودم
اگر می بودم آنها مرا میخوردند
پس به نفع من هم بوده است
وزیر این را گفت و رفت!


امیدوارم شاد و سلامت باشید . خدانگهدار...

شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1392

شاغل میشویم!!


به نام خدای بزرگ و مهربان.


سلام خدمت همه دوستان عزیزم. امیدوارم حال همگی خوب باشه و شاد و سلامت باشید.


حدود یکماهه که توی شرکت بابام مشغول به کار شدم. مدیونید اگه فکر کنید با پارتی بازی رفتم سرکار . همش شایستگی و صلاحیت خودم بوده!!!! خخخخ


کارم سخت نیست ، اما چون از صبح تا ساعت 3 هستش یکمی خسته میشم و تمام وقتم گرفته میشه.

اوضاع هم حسابی راکد شده. امیدواریم بهتر بشه اوضاع...ولی خیلی بهتر از بیکاریه. من که دیگه داشتم کم کم داغون میشدم...


برای بیمه تامین اجتماعی اقدام کردم گفتن باید تائیدیه سلامتی از درمانگاه معتمد سازمان بگیرید. در صورتی که خواهرم تو محل کارش که میخواست بیمه بشه همچین تائیدیه ایی نخواسته بودن!!


میگم نکنه بیمه ام نکنن!!؟؟ خیلی بد میشه...


حالا تو همین هفته میرم درمانگاه ببینم چی میشه. توکل به خدا... فردا هم میرم دنبال کارای مدرکم. بعد از 6 ماه الان یادم افتاده!


میگم چندوقته خیلی وب سوت و کور شده! همه درگیر مشکلات آخر سال هستن... امیدوارم همه دوستان گلم خوشحال و شاد و سلامت باشن.


بهار هم نزدیکه... امیدوارم سال نو براتون سرشار از برکت و نعمت و خوبی باشه.


خدانگهدار عزیزان.


یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392

آموخته ام که...


به نام خدا و سلام.


این متن زیبا از چارلی چاپلین رو جناب آقای ثانی برامون فرستادن. با تشکر از ایشون...



چارلی چاپلین میگوید آموخته ام که ...
آموخته ام که
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.


آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد


شاد و سلامت باشید...