X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391

یلدا مبارک...

به نام خدا و سلام...


شب یلداتون مبارک دوستان خوبم... امیدوارم بهتون حسابی خوش گذشته باشه...

به من که اصلا خوش نگذشت... چون تو هفته ی پیش رو 2 تا میانترم داریم و هفته بعدش 3 تا میانترم و امتحان ترم عملی شطرنج... همش داشتم میخوندم... درسامونم خیلی سنگین هستن...


کتاب شطرنج 450 صفحه است... 10 نمره عملی و 10 نمره امتحان کتبی هستش... برای درسهای تخصصی مون کتاب این اندازه ایی نداریم...


کلا این ترم خیلی سخته... اینو همه میگن حتی استادا...

با این اوضاع فکر میکنم حدود 2 هفته نمیتونم وب رو آپ کنم... تا روزای مطالعه آزاد... و بعد از اون تا 8 بهمن امتحانات ترمم هستن...


امیدوارم شاد و سلامت باشید... برای منم دعا کنید که امتحاناتم رو خوب بدم...


همیشه به یادتونم... خداحافظ...

دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391

و اینک آخرالزمان...

به نام خدا و سلام...


این روزها که میگذرد... هر روز احساس میکنم که کسی در باد فریاد میزند... احساس میکنم که مرا از عمق جاده های مه آلود صدا میزنند...



چند سالی هست که تو جهان موجی براه افتاده مبنی بر اینکه 21 دسامبر 2012 آخرین روز دنیاست.


از قضا جمعه هم هست به خاطر اینکه به عقیده ما مسلمانان مخصوصا شیعه امام زمان (عج) در این روز ظهور میکنند...

از بد روزگار شب یلدا هم هست که بر عقیده زرتشتیان و ایرانیان باستان آخرین روز دنیا در بلند ترین شب سال اتفاق میوفته و جهان سه روز در خاموشی به سر میبره...


و باز هم از شانس کچل ما در این روز خورشید و ماه و زمین در یک راستا قرار میگیرند و ماه به کمترین فاصله ی خودش از زمین قرار میگیره که این اتفاق بسیار نادر هست...


البته بنده به خاطر شم فضولی و کنجکاوی که دارم خیلی مشتافم که این اتفاق بیوفته

اما تقریبا مطمئنم که این اتفاق نخواهد افتاد...



احتمالا فیلم 2012 را هم دیدید... خیلی هیجان انگیزه... مخصوصا اینکه این فیلم در زمان بوش (رئیس جمهور قبلی آمریکا) ساخته شده اما در فیلم رئیس جمهور آمریکا فرد سیاه پوستی بود... خودتون هر چی دوست دارید برداشت کنید...


چون در تاریخ 2 فوریه 2002 هم قرار بود همین اتفاق بیوفته... اما نوستراداموس این روز ( 21 دسامبر) رو پیش بینی کرده...


ما که نمیدونیم... خلاصه اینکه اگر تموم شد که چه بهتر... ما را حلال کنید...

اما اگر هنوز عمرمون به دنیا بود بازم مینویسم...


منتظرتونم... خداحافظ....

سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1391

برای تمام دوستان جدید و مریم جان

به نام خدا و سلام...


از تمام دوستانی که جدیدا این وب رو پیدا کردن خوشامد میگم و ازشون خواهش میکنم که نظر خصوصی نذارن... نظرات خصوصی را نمیشه تو وب گذاشت ... اگه نظرتون رو بتونم تو وب بذارم همه دوستان میخونن و تجربیاتشون رو در اختیارتون قرار میدن... اون مربعی که نوشته ذخیره ی مشخصات اون رو خواهشا خالی بذارید...


ممنون...


این نظر مریم خانمه:


«دوستان عزیز سلام                                   
من امروز در حال تحقیق در مورد مستینون بودم که به طور اتفاقی وبلاگ های شما رو دیدم راستش خیلی خوشحال شدم  چون توی این مدت که من این مشکل را پیدا کردم خیلی دوست داشتم یه نفر که دچار این درد باشد را پیدا کنم تا بتونیم با هم حد اقل مشکلاتمون رو در میان بزاریم واز تجربیات هم استفاتده کنیم وامروذ خوشبختانه این خواسته من تحقق پیدا کرد از این بابت خیلی خوشحالم من ۲۹ ساله هستم الان حدود ۲ سال است که به این بیماری دچار شدم اما این طوری که من متوجه شدم شاید بیماری من در مراحل زیاد شدید نباشد  یاشاید چون خیلی زود تشخیص داده شد زود هم کنترل شد به هر حال در حال حاضر من هم کورتون مصرف میکنم هم مسنینون  البته حدود ۳ماه پیش تیموسم را هم برداشتم   الان تنها مشکلم تاری دید و گاهی دردهای گردن وضعف عضلات صورتم والبته از همه بدتر اضافه وزن شدید که برای من از همه بدتره خواستم ازدوستان خواهش کنم اگر راهی برای کم کردن وزن دارند به من هم اطلاع دهند  در ضمن لطفا آدرس قبلی خودتون رو اعلام کنید تا من هم در جریان سیر بیماری شما قرار بگیرم
راستی خواسته بودید آدرس وشماره تماس دکترم را در اختیارتون بگذام من تحت نظر دکتر مسعود مهر پور هستم در بیمارستان فیروزگر تهران روزهای چهارشنبه صبح کلینیک دارند مطبشون هم خیابان کریمخان خیابان سنایی ساختمان پزشکان سنایی تلفن    ۸۸۳۲۲۵۲۰
امیدوارم خدا همه دبیماران را شفا بده»


مریم جان مطمئن باش بعد از کم کردن دوز دارو وزنت هم کاهش پیدا میکنه...
این رو بدون که نمک اصلا نباید بخوری... قند و شیرینی جات رو کم کن... نشاسته جات هم برای چاقی سعی کن کمتر بخوری... شیر و کلسیم و پتاسیم حتما مصرف کن که دچار پوکی استخوان نشی...تا میتونی مواد پروتئینی و ویتامین مصرف کن... در آخر انرژی مثبت و توکل به خدا را فراموش نکن... همیشه به خودت تلقین کن که خدا به من کمک میکنه و من حالم خوبه...

من زمانی که کورتون رو میخواستم شروع کنم دکترم حدود یک ساعت باهام صحبت کرد که عوارض کورتون چیا هستن... به خاطر همین من در دوران مصرف کورتون لب به نمک نمیزدم...
عوارضش: چاقی ناشی از احتباس آب و نمک و فشار خون و دیابت و پوکی استخوان و مشکلات معده و احتمال عفونت به خاطر پائین آمدن سیستم ایمنی...

عزیزم میدونم که اشتهای آدم با مصرف این دارو خیلی زیاد میشه اما سعی کن با خوردن پروئتین و میوه و شیر خودتو سیر کنی... من کاملا درکت میکنم...

همه ی این عوارض میتونن برات بوجود نیان به شرطی که رژیم غذایی که گفتم رو رعایت کنی...
شیر زیاد بخور برای معده هم خوبه...

شاد و سلامت باشی عزیزم...
خداحافظ...

سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1391

خدایا چرا من ؟؟؟

به نام خدا و سلام...


داستان زیر واقعی هستش... لطفا بخونید



                                             خدایا چرا من ؟


آرتو اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد  او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد یکی از طرفدارانش نوشته بود چرا خدا تو را برای این بیماری انتخاب کرد ؟ او در جواب گفت در دنیا 50 میلیون کودک تنیس بازی را آغاز می کنند 5 میلیون نفر یاد میگیرند که چگونه تنیس بازی کنند ، و 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند . 50 هزار نفر را به مسابقات میگذارند . 5 هزار نفر سرشناس می شوند 5 نفر به مسابقات تنیس ویمبلدون راه پیدا میکنند ، 4 نفر به نیمه نهایی می رسند و 2 نفر به فینال ..... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم ، هرگز نگفتم خدایا چرا من ؟ و امروز هم از بیماری رنج میکشم ، نیز نمی گویم خدایا چرا من ؟ 


 

منبع:http://razeparvazz.blogfa.com/post-28.aspx


برداشت آزاد...


خداحافظ عزیزانم...

 

یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1391

اطلاعات از قرص آزارام

به نام خدا و سلام...


یکی از دوستان نظر خصوصی فرستادن و راجع به قرص آزارام اطلاعاتی میخوان... اگر دوستان راجع به این دارو نکته ایی میدونن خواهشا بفرمایند...


تا اونجا که من میدونم کمی روی تقسیم سلولی بدن تاثیر داره و تقسیم سلولی هم در جوانان بیشتر هست... پس اگر سن بالا هستن به نظر من اشکالی نداره...


البته من خودم از 16 سالگی به مدت 2 سال آزارام میخوردم و خدارا شکر مشکلی ایجاد نشد...

فکر نمیکنم عوارضش بیشتر از کورتون باشه... برای از بین بردن عوارض کورتون خوردن شیر و پروتئین رو فراموش نکنید و یادتون باشه که نشاسته جات و نمک اصلا نخورید...


منتظر راهنمایی های دوستانم هستم...


خداحافظ....



پنج‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1391

روز دانشجو مبارک...

به نام خدا...


 سلام دوستان...



امروز 16 آذر و مثلا روز دانشجو بود...  خدمت همدردان دانشجو تبریک عرض میکنم...

گفتیم کسی که ما رو تحویل نمیگیره حداقل خودمون به خودمون تبریک بگیم...

دلمون خوشه که دانشجوییم...


یه حقیقتی هست که میگه:


« اگه اولش به فکر آخرش نباشی، مجبور میشی آخرش فقط به اولش فکر کنی...!!!»

البته بین این جمله و دانشجو و آخر ترم یه قضیه ی ظریفی هست که اثبات آن برعهده ی دانشجویان عزیز است!!!


امیدوارم ترم زندگیتان بی مشروطی و معدل شادیهایتان 20 باشد...


خدانگهدار...

چهارشنبه 15 آذر‌ماه سال 1391

حس عزیز من !!!

به نام خدا...


سلام دوستان خوبم...


چند وقته که حس میکنم حسم بهم دروغ نمیگه!!! یعنی یه وقتایی یه حس هایی میکنم که بعد از چند دقیقه یا چند روز یا حتی چند ماه، میفهمم که درست از آب در اومده...


مثلا سر کنکور یه حسی بهم میگفت که دانشگاه سراسری قبول میشم...


یک روز رفته بودم کتابخونه که کتاب قرض بگیرم... از قضا سیستمهاشون خراب بود و من باید کل قفسه های کتاب و برای پیدا کردن اون کتاب میگشتم... همینطور که جلو میرفتم حسم آلارم میداد که داری نزدیک میشی... وقتی رسیدم پشت اون قفسه ایی که کتاب داخلش بود حس کردم کتابی که میخوام اونور و طبقه پائین همین قفسه است!!! وقتی رفتم اونورش کتاب رو دیدم... خیلی ذوق کردم...


یک موردش هم همین امروز بود... دانشکده تربیت بدنی نزدیک خونه ی ماست و پیاده حدود 30 تا 40 دقیقه بیشتر نیست و من روزای 4 شنبه پیاده میرم... امروز اصلا حال نداشتم که پیاده برم اما نمیتونستم کلاس نرم... با هر ضرب و زوری که بود آماده شدم و راه افتادم ... در مسیر همش به این فکر میکردم یعنی ممکنه نیاد استاد؟... بعد خودم جواب میدادم که 4 شنبه ی بعد از تعطیلات عاشورا که اومد این جلسه رو که حتما میاد...

وقتی رسیدم دیدم که استاد نیومده... اینجا دیگه واقعا ذوق کردم.


یه نکته ایی که هست اینه که حس من فقط در آینده کوتاه مدت جواب میده ... یعنی من نسبت به آینده ی بلند مدت هیچ حسی ندارم متاسفانه...


شما تا حالا از حس ها سراغتون اومده؟ حسی که به حس ششم معروفه...


امیدوارم همیشه احساس خوبی داشته باشید... اینم یه عکس خوشگل...


خداحافظ...

دوشنبه 13 آذر‌ماه سال 1391

زلزله در کرمان...

به نام خداوند خوبیها... سلام دوستان...


امروز حوالی ساعت 4/5 عصر در کرمان زلزله شد... نسبتا شدید بود... فکر میکنم 5 ریشتر... طوری که رفسنجان هم متوجه شده بودند...


ما در کلاس درس بودیم که ناگهان صندلی ها و شیشه های پنجره ها در کلاس شروع به لزرش کردند و ما جیغ کشان به بیرون پریدیم... جالب اینه که استاد گفت برگردین میخوام ادامه درس رو بدم...


خیلی هیجان انگیز بود البته وحشتناک هم بود... وقتی برگشتیم هنوز صندلی ها میلرزیدند...

خلاصه این که هر جا رو که نگاه میکردیم از زلزله صحبت بود... نماز آیات هم خوندیم...


عمر دست خداست اگه قرار باشه امشب بمیرم جلوش رو نمیتونیم بگیریم... البته تدابیر امنیتی اتخاذ شده اما بازم عمر دست خداست...


اگه مردم حلالم کنید...


یه استادی داریم که هر وقت میاد سر کلاس ما از زلزله بم حرف میزنه...آخه اون زمان به عنوان نیروی کمکی تو بیمارستان بوده ( کرمانی هم نیست )... امروز میگفت که خلاصه میبینیمتون فردا... گفتیم چرا استاد؟( فکر کردیم میخواد کلاس جبرانی بذاره )

بعد گفت تو بیمارستان دیگه!!!

دریغ از یه دور از جون یا بلا نسبتی...


خداحافظ دوستان خوبم...

پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391

شما میتونید رانندگی کنید؟؟؟

به نام خدای مهربان... سلام دوستان خوبم...


خدا را شکر درد دندونم بهتره... راستش خیلی ترسیده بودم... نمیدونم دکتر دوتای باقیمانده را کی جراحی میکنه ولی امیدوارم به این زودیها نباشد...



یه سوال: شما میتونید رانندگی کنید؟؟ از نظر کلاج گرفتن و دنده عوض کردن مشکلی ندارید؟

چشمهاتون چی؟؟

راستش من چند وقته که میخوام رانندگی یاد بگیرم... یعنی بلدم ولی خیلی میترسیدم و زیاد نمیشینم اما الان دیگه نیاز دارم... البته ما از این ماشین ها (تصویر بالا) نمیخوایم... یه پراید هم باشه مشکلمون رو حل میکنه... جالبه بدونید تصویر بالا مربوط به محله های اعیان نشین تهران هست.


مشکل اصلیم چشمهام هستن... نمیدونم اگه ماشین دنده اتوماتیک باشه مشکلی را حل میکنه یا نه اما مطمئنا مشکل چشمهام رو نمیتونه حل کنه...


اگر راه حلی یا تجربه ی خاصی در این زمینه دارید لطف کنید و بنده رو راهنمایی کنید...


خیلی بده که انسان احساس کنه فقط مصرف کننده است... امیدوارم هیچ وقت چنین احساسی نداشته باشید...


خدانگهدار...

دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1391

دارم میمیرم...

به نام خدا... سلام عزیزانم...


دومین دندون عقلم رو هم جراحی کردم... پائین سمت چپ... خیلی سخت بود... دکتر خودش عصبی شده بود و میگفت دندون بدیه...


دارم از درد دندون و گوش میمیرم... هر چی قبلیه راحت بود این یکی سخت بود...


به نظرتون ژلوفن میتونم بخورم؟؟؟ 

دندونه رو نصفش کرد بعد تیکه تیکه بیرونش کشید...


دیگه نمیتونم بنویسم... ببخشید... برام دعا کنید زود خوب شم...


خداحافظ...

( تعداد کل: 13 )
   1      2      >>