شنبه 30 آذر‌ماه سال 1392

یک پیشنهاد...


به نام خداوند زیباییها...


سلام به تمام دوستان عزیزم. امیدوارم شاد و سرحال باشید.


بعد از یه سرچ کوچیک تو اینترنت تونستم ایمیل قائم مقام مرکز بیماریهای خاص رو پیدا کنم.  البته یه پیشنهاد دارم. میگم همه مون یه ایمیل واسشون بفرستیم مبنی بر اینکه داروهامون خیلی گرون بودن و الان گرونتر هم شدن! چطوره؟؟ موافقید؟


شماره های تماس: 021-22591926 و 22591957


قائم مقام مرکز بیماریهای خاص نمیدونم کی هستن و فامیلشون چیه!؟؟! فکر کنم هنوز خانم فاطمه هاشمی رفسنجانی باشن . چون قبلا ایشون بودن.


ایمیلشون : president@cffsd.org


امیدوارم به نتیجه ایی برسیم. خودم دارم متن ایمیل رو آماده میکنم. ان شاالله درست بشه.


«باور به نور و روشنایی ست که این شام تیره از دل شب یلدا ، مهر و روشنایی به ما هدیه میدهد... یلدا مبارک...»

بهتون خوش بگذره... ولی مراقب باشید مثل این کوچولو نشید!!


روزگارتون خوش و خدا نگهدارتون.


یکشنبه 24 آذر‌ماه سال 1392

من برگشتم :))


به نام خدای مهربون و بزرگ...


سلام دوستان عزیز. امیدوارم شاد و سلامت و سرحال باشید...


بالاخره بعد از سه ماه دوندگی تونستم پلاسما فرز رو انجام بدم... خدا را شکر مشکل خاصی پیش نیومد جز اینکه نزدیک بود خفه شم!!!


وقتی فرستادنم اتاق عمل برای شالدون گذاشتن، بی حسی رو که زدن تو گردنم یه مقداریش رسید به ریه و من نفسم مشکل شد! گفتم نمیتونم نفس بکشم و بهم اکسیژن دادن!! یک ساعت تو ریکاوری بودم.


خدا را هزار مرتبه شکر که به خیر گذشت... روزای اول و دوم علائمم شدید تر شدن و درد زیادی داشتم اما روزای بعدی خوب شدم. شالدونم جای خوبی بود. دکتر واحدیان فوق تخصص عروق شالدون رو برام گذاشتن.


موقع در آوردنش هم باز رفتم اتاق عمل که درش بیارن. از دکترم پرسیدم چرا اتاق عمل؟ گفت یکی از بیمارا چند وقت پیش موقع در آوردن شالدون رگش پاره میشه و ریه آسیب میبینه، میخوایم که خدای نکرده واسه تو اتفاق نیوفته...


امروز ساعت 5 عصر مرخص شدم .قبل از اینکه برم بیمارستان به دلیل مصرف سلسپت گلبولهای سفیدم به شدت پایین اومده بودن، دکتر تو بیمارستان 10 میلی کورتون بهم داد و امروز که ازم آزمایش خون گرفتن گلوبولها به سطح نرمال رسیده بودن. خدا رو شکر...


الان هم هنوز خستگی بیمارستان از تنم بیرون نرفته... انشاالله چند روز دیگه بهتر میشم...


راستی یکی از دوستای خوبمون (رضوان خانم) که تو وبلاگ هم هستن رو تو بیمارستان دیدم. رضوان جان خیلی خوشحال شدم از نزدیک دیدمت، انشاالله جاهای خوب و تو شادی ها ببینمت عزیزم. امیدوارم خیلی زود خوب بشی...


از کتایون جان و فریبا جان هم ممنونم که بهم پیام دادن. واقعا انرژی میگرفتم از محبتشون... خیلی ممنون


خلاصه امسال هم به خیر گذشت... امیدوارم هیچکدوم هیچ وقت دیگه نیاز به بیمارستان نداشته باشیم...


شاد و سلامت باشید دوستان گلم... خداحافظ.

یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392

حتما یه حکمتیه!!


به نام خدا. سلام به همه دوستان عزیز...


نمیدونم چه حکمتیه؟!! این بیمارستان رفتن ما هم داستانی شده!! سه ماهه میخوام برم بیمارستان هی نمیشه!!!


اعصابم به هم ریخته به خدا! امروزم قرار بود برم که رفتیم بیمارستان گفتن تخت خالی نیست . فردا زنگ بزنید ببینیم اگه کسی مرخص شد بگیم شما بیاین...


خلاصه اگه چند وقتی نبودم ، بیمارستانم. دلم براتون تنگ میشه.


فریبا جون عزیزم عذر میخوام پست قبلی رو حذف کردم آبجی گلم. ممنونم از محبتت...


اسم وبلاگ رو هم میذاریم «جامعه میاستنی گراویس» ، امیدوارم خوب باشه...



خداحافظ دوستای عزیزم...

چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1392

تغیر اسم وبلاگ

به نام خدا.


سلام دوستان عزیزم. امیدوارم خوب و سلامت باشد...


میخواستیم رای گیری کنیم که اگه اسم خاصی رو برای وبلاگ پیشنهاد دارید بدید...


هر اسمی که رای پیشتری بیاره نام وبلاگ رو تغیر میدیم.


من پیشنهادم همین « همدردان - میاستنی گراویس» هستش.


منتظرم... فعلا خداحافظ...