پنج‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1392

پلاسما فرز

به نام خدا. سلام به همه دوستان.


سه شنبه رفتم بیمارستان برای پلاسما فرز . روز اول دنبال کارای بیمه بودیم و تهیه ست پلاسما فرز. چهار شنبه که قرار بود اولین جلسه پلاسما فرز باشه بهمون گفتن که دستگاه نیاز به تعمیر داشته و فرستادنش تهران و تا هفته دیگه آماده نمیشه.!!!

منم با رضایت خودم از بیمارستان اومدم خونه...


اولین دفعه نیست که اینقدر ناهماهنگ هستن! دو سال پیش هم که برای IVIG رفته بودم بیمارستان بعد از سه روز بستری شدن بهم گفتن دارو گیر فعلا نیست و تا 3  4 روز دیگه میرسه... اون روز هم خودم با رضایت شخصی اومدم بیرون!!!!


اینطور که بوش میاد حالا حالا ها درگیرم! احتمالا هفته دیگه میرم...


همگی شاد و سلامت باشید و خدانگهدار...

یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392

باید برم بیمارستان

به نام حق... سلام به همه دوستان.


4 شنبه گذشته دکتر بودم. تا که منو دید گفت چرا اینقدر لاغر شدی؟؟ غذا میتونی بخوری؟ منم که یکمی جا خورده بودم گفتم بله مشکلی ندارم. گفت صدات هم که تو دماغی شده؟! گفتم بله یکمی احساس سنگینی میکنم تو صدام و پلک ها و عضلات صورتم هم ضعیف شدن. گفت به نظرم نیاز داری یا IVIG بگیری یا پلاسما فرز بشی...بعدا رفتم رو ترازو دیدم 3  4 کیلو لاغر شدم!!

گفتم که من این دو دفعه اخیر که IVIG تزریق کردم تا سر حد مرگ سردرد گرفتم و فکر کنم پلاسما فرز بهتر باشه. دکتر خودشم گفت که IVIG ها خیلی خیلی گرون شدن.

به عبارتی بین سخت و سخت تر من سخت رو انتخاب کردم. باید ببرنم اتاق عمل و شالدون بذارن تو رگ گردنم!!


سه شنبه میرم واسه بستری شدن... بعد از 4 سال میخوام پلاسما فرز بشم ... امیدوارم خوب پیش بره...


برام دعا کنید دوستان عزیزم...


خواهرم میگه پسور وبتو بده من برات به روزش کنم... اما از اونجا که میشناسمش میترسم آبروم رو ببره!!! ممکنه خودش یه جورایی پسورد رو پیدا کنه. خواستم بگم اگه هر دیدگاه و نظری بیان کرد، نظر شخصیه خودشه و من بیگناهم!!!


شاد باشید و شادمانی رو هیچ وقت فراموش نکنید...


به قول فامیل دور:« شادمانی همه جا پشت در است ، در گشون هنر است... که با این در اگر در بند درمانند ، در مانند...»


10 روز باید بستری باشم... پس 10 روز دیگه میبینمتون! یا بهتر بگم میخونمتون!!


خداحافظ...


یکشنبه 16 تیر‌ماه سال 1392

روز وداع یاران !!

به نام خدا... سلام دوستان عزیزم.


بالاخره امتحاناتم تموم شدن و من دارم نفس میکشم. واقعا نفسگیر بودن...


چند روزه چشمهام دوبین شدن و پلک هام هم افتادن... شاید به خاطر درس خوندن باشه. آخه شبها هم فقط 3  4 ساعت میخوابیدم.


تا چند روز دیگه معلوم میشه مال چی بوده...


امروز روز خداحافظی با دوستان هم بود... تقریبا ناراحت بودیم. سیمین که دوست صمیمی من بود با سهمیه معدل میتونه بره ارشد و از اونجایی که رفسنجانی بود برای دانشگاه رفسنجان پذیرش داده... و این یعنی دیگه ممکنه نبینمش!!!


خیلی دلم برای دوستام و استادامون تنگ میشه... امیدوارم در مقاطع بالاتر باز هم تو دانشگاه برم.


خوب دیگه حالا باید بریم سراغ کار و کلاس و ...


همیشه به یادتونم دوستان عزیزم. امیدوارم شاد و سلامت باشید...


خداحافظ...

یکشنبه 9 تیر‌ماه سال 1392

سخت درس میخوانم!!

به نام خدا... سلام به همه دوستان عزیزم...


امیدوارم حال و احوالتون خوب باشه...


منم دارم درس میخونم چون امتحاناتم کامل پشت سر هم هستن! به طور مثال من 5 شنبه ساعت 4 تا 6 امتحان دارم جمعه ساعت 8 صبح یه امتحان دارم و ساعت 10/5 هم یه امتحان دیگه...


یعنی دهن ما رو یه معاینه فنی میکنه این دانشگاه با این برنامه ریزیش!!!!! یعنی این دهنه ما سرویسه ِسرویسه این ترم!!!!!!


تازه شنبه و یکشنبه هم هنوز داریم!!!


یعنی این همه برنامه ایی که من برای بعد از امتحاناتم دارم آمریکا برای تحریم ایران نداره! فقط مونده برنامه رفتن به کره ماه رو بچینم!! والا.... اصلا یه اوضاعیه ...


خوب اینا رو ولش کنید... اصل حالتون خوبه؟؟


راستش فقط اومدم ابراز وجود کنم و بگم خداراشکر حالم خوبه...


انشاالله شما هم خوب و سلامت باشید... برام دعا کنید.


خداحافظ...

جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1391

سال 91 در یک نگاه...

به نام خدا و سلام به همه ی دوستان.


امیدوارم خوب و سرحال و شاداب باشید... منم خوبم خدا را شکر.


سال 91 هم داره نفسهای آخرش رو میکشه... حدود 10 روز دیگه سال 92 متولد میشه.

راستی چند روز پیش سالگرد تاسیس این وب بود . اولین سالگرد در بلاگ سکای و دومین سالگرد آشنایی با دوستان!!


مهمترین اتفاق در سال 91 برای شما چی بود؟؟


برای من مهمترین اتفاق امسال آشتی کردن پدرم و عمو ی بزرگم بود که خیلی از این جریان خوشحال شدم.


یک اتفاق ناراحت کننده هم بود البته زیاد هم ناراحت کننده نبود و اونم اینکه خواهرم یه خواستگار خوب داشت که متاسفانه ردش کرد. خانواده بسیارخوبی بودن...


بعدی هم عمل کردن مامانم بود که اونم خیلی نگرانم کرد و خدا را شکر با خوبی انجام شد.


اینا مهمترین ها بودن... راجع به خودمم تنها نکته همون دندونهای عقلم بودن که دوتا شون رو جراحی کردم... همین...


شما هم برام بنویسید... انشاالله تو این سال بازم پست میذارم.


منتظر شما هستم... خداحافظ.

جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1391

خوردم زمین!!!

به نام خدا


سلام دوستان خوبم...


امروز امتحان ارشد داشتم... همیچی نخونده بودم و فقط امتحانی امتحان دادم!!

داشتم میومدم سردر که بیان دنبالم... همینجور تو دلم این آهنگ رو زمزمه میکردم

« یه راهی پیش روم بذار       خودت بهم فرصت بده     و...»


که ناگهان گرووووومب   


خوردم زمین!!! زانوم به شدت درد گرفت... خدارا شکر افراد دور و برم زیاد نبودن... یه خانمی از که از پشت سرم میومد دستم رو گرفت بلندم کرد... گفت چی شد؟؟ گفتم پام گیر کرد به سرعت گیر جلوی در... سرعت گیر برا ماشیناست ولی مثل اینکه سرعت انسانها رو هم کم میکنه...


راسته که میگن هر چی سنگه پیش پای لنگه!!! حالا چرا از اون همه آدم فقط من باید بیوفتم؟!


خلاصه به خیر گذشت... فقط زانوم داره از درد میترکه!! من اصولا آستانه دردم بالاست خداراشکر.


امیدوارم شاد و سلامت باشید...


خداحافظ. 

شنبه 30 دی‌ماه سال 1391

22 سال پیش در چنین روزی...

به نام خدا و سلام خدمت تمام دوستان عزیزم...


دلم خیلی خیلی براتون تنگ شده بود... نتونستم تا 8 روز دیگه صبر کنم...


5 تا از امتحاناتمون رو دادیم و باید اقرار کنم که افتضاح بود... خیلی ناراحت کننده و رقت انگیز ... من که از همه چی دست برداشتم چون هر چی تلاش میکنم نتیجه ایی نمیگیرم...


مهم نیست  بگذریم...


22 سال پیش در چنین روزی خوشبختانه یا بدبختانه من متولد شدم...


به عبارت دیگر امروز تولد منه...


جالبه بدونید که من بعد از 4 سال با خواهرم در یک روز متولد شدیم... یعنی امروز تولد خواهرم هم هست...


اینم عکس کیک خوشمزه ایی که جاتون خالی دیشب خوردیم...



 و اینم گلهای زیبا...




چقدر زود گذشت... باورم نمیشه که تو دهه ی سوم زندگیم هستم... دلم گرفت...


دوستان عزیزم اگه ممکنه نظر آقای دکتر رو تو پست قبلی بخونید و اگه دوست داشتین روز و ماه و سال تولدتون رو بنویسید تا کمکمون کنند...


به یادتونم همیشه... خداحافظ...

پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391

یلدا مبارک...

به نام خدا و سلام...


شب یلداتون مبارک دوستان خوبم... امیدوارم بهتون حسابی خوش گذشته باشه...

به من که اصلا خوش نگذشت... چون تو هفته ی پیش رو 2 تا میانترم داریم و هفته بعدش 3 تا میانترم و امتحان ترم عملی شطرنج... همش داشتم میخوندم... درسامونم خیلی سنگین هستن...


کتاب شطرنج 450 صفحه است... 10 نمره عملی و 10 نمره امتحان کتبی هستش... برای درسهای تخصصی مون کتاب این اندازه ایی نداریم...


کلا این ترم خیلی سخته... اینو همه میگن حتی استادا...

با این اوضاع فکر میکنم حدود 2 هفته نمیتونم وب رو آپ کنم... تا روزای مطالعه آزاد... و بعد از اون تا 8 بهمن امتحانات ترمم هستن...


امیدوارم شاد و سلامت باشید... برای منم دعا کنید که امتحاناتم رو خوب بدم...


همیشه به یادتونم... خداحافظ...

جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391

عید قربان مبارک...

به نام آفریدگار هستی بخش... دوستان عزیزم سلام... 

 

عید سعید و فرخنده ی قربان بر شما مبارک...  

« انشاالله  خاک عرفات را ، آب زمزم را ، کوه حرا را ، جرات ابراهیم را و طاقت اسماعیل را ، صاحب کعبه نصیبتان کند... » 

 

آرزو میکنم در این روزها غمهایتان قربانی شادیهایتان شوند...

  

امروز صبح که بیدار شدم کمی گلو درد بودم و الان هم سرم درد میکنه... فکر میکنم در آستانه ی سرما خوردگی هستم... امیدوارم شدید نشه... 

 

امیدوارم همیشه سالم و شاد و سرزنده باشید... 

 

خدانگهدار...

 

پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391

یادم رفت...

به نام خداوند زیبایی ها... سلام دوستان عزیزم... 

 

سه شنبه نوبت دکتر داشتم... ساعت ۱۱ تا ۳ تو دانشگاه بودم و از آنجا که ساعت ۴ نوبتم بود از دانشگاه یک راست به سمت مطب دکتر حرکت کردم... ساعت ۵/۳ رسیدم مطب... تو مطب یکدفعه یادم اومد که کاغذی را که روش آدرس وبلاگ رو نوشته بودم که بدم به منشی بزنه به دیوار فراموش کردم بیارم... همینطوری زبونی به منشی گفتم که وبلاگ دارم و به همدردام بگه اما نمیدونم یادش میمونه یا نه... بگذریم... 

 

وقتی میرم داخل اتاق دکتر دکتر بهم میگه خوش اومدی... میگم میخوام صد سال سیاه خوش نیام!!! در کل دکتر ازم راضی بود... فقط گفتم که آخرای شب افتادگی پلک دارم و گردش به خارج چشم راستم هم مشکل داره... گفت که ۴ تا مستینونت رو نصف نصف بخور ... یعنی فاصله ی بین قرص خوردنت کم میشه و حالت بهتر میشه... اما قرصهای روکش دار بارسلونا رو نصف نکن و از قصهای آلمانی خط دار بگیر... چون روکش دارها رو اگه نصف کنی خاصیت داروییشون را از دست میدن... ما هم گفتیم چشم...  

 

امیدوارم هر چه زود تر حال کتایون جان و همه ی دوستان عزیزم خوب خوب بشه... 

 

راستی کسی در باره ی درمانهای فرا کیهانی چیزی میدونه؟؟؟ اگه اطلاعاتی دارید که در اختارمون بذارید خیلی ممنون میشم... 

 

اگه میتونید کاری یا کلاسی برید خیلی خوبه... چون که ما هرچی سرگرم کار باشیم حالمون خیلی بهتره... برای مثال خود من تو تابستون اصلا حالم خوب نبود چون همش تو خونه بودم مخصوصا اینکه ماه رمضان هم تو تابستونه و حتی کلاسی هم نمیتونستیم بریم... اصولا سرگرم بودن به کاری خیلی خوبه... 

 

همیشه به یادتون هستم دوستان عزیزم... خدانگهدار...


ادامه مطلب ...
( تعداد کل: 20 )
   1      2      >>