چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392

...

به نام خدا. سلام به همه دوستان عزیز...


امیدوارم حالتون بسیار خوب باشه. عید گذشته رو هم تبریک میگم و عذر میخوام بابت تاخیر. وقت نکردم وب رو زودتر به روز کنم.


شاید باورتون نشه که الان نیم ساعته من نشستم اینجا که مطلب بنویسم اما هیچ تیتری تو ذهنم نمیومد!!! بنابراین جای اون سه تا نقطه خودتون هر چی دوست داشتین بذارید...!!


داستان مستینون به اینجا رسید که من یکشنبه از ساعت 8 صبح تا 1 ظهر توی تمام داروخانه های شبانه روزی کرمان گشتم تا مستینون پیدا کنم و توی داروخانه هلال احمر هم رفتم و در آخر تو یکدونه داروخانه سه تا بسته مستینون داشت که فقط یکدونه رو به من داد. گفتم هر سه تا رو بدید لطفا... گفتن نمیشه چون دارو کمیابه و بیمار هم زیاده...


همون یک بسته رو گرفتم. بعد زنگ زدم به داروخانه تهران و مشهد که بنفشه جان شماره اش رو داده بود. اونجا هم نداشتن. فکر میکنم الان همه ایرانی مصرف میکنن...


تا اینکه در آخر مجبور شدم مزاحم کتایون جان بشم که گفته بودن اهواز هنوز مستینون اسپانیایی هست. ایشون لطف کردن و برام فرستادن... خیلی ممنونم ازشون.


روز ها به سرعت از پی هم میگذرند... خوبه حالا میگذرن ها ، نه؟؟؟!!!

اگه قرار بود زمان همینطور ثابت بمونه که ما دق میکردیم...اصلا فلسفه وجودی این ضرب المثل که « این نیز بگذرد...» به همین واقعیت اشاره داره...


میدونید چرا این مزخرفیات رو سر هم میکنم؟!

چون دارم سریال لاست رو میبینم... خیلی راز آلود و پیچیده است... شنیده بودم هر کس این سریال رو دیده هر شب خواب میبینه تو اون جزیره گیر افتاده. اما باورم نمیشد تا اینکه شروع کردم به دیدن این سریال...


خواهرم که اصلا تا نصفه ولش کرد از بس که کابوس میدید... تازگی مفهوم زمان خیلی برام پیچیده شده...

واقعا فکر کردن بهش دیوانه کننده است.


«تسلا» فیزیکدان قرن 19 هست و میگن تحقیقاتی راجع سفر در زمان کرده بوده. توی گوگل سرچ کنید و خودتون بخونید.

من ایملش رو داشتم و اون شب که ایملش رو میخوندم اصلا خواب نرفتم. میگن خودش تونسته به آینده سفر کنه و افرادی حتی اونو دیدن...


وای چقدر چرت و پرت گفتم... این نشان از این داره که من چقدر این روزها آشفته ام!!!


خداحافظ دوستانم...

چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1392

ماه میهمانی خدا...

به نام خدا و سلام به همه دوستان...


فرارسیدن ماه رمضان این ماه عزیز و پر برکت بر شما مبارک...


در این روزها و شبها مرا هم دعا کنید...


« آرامش سهم قلبی است که در تصرف خداست ، قلبتان آرام و لحظه هایتان خدایی...

دستهای خالی من دخیل قلب آرامتان، مرا نیز بر سر سفره ضیافت الهی ، نه به بهای لیاقت ، بلکه به رسم رفاقت دعا کنید...»


امیدوارم شاد و پیروز و سلامت باشید...


خداحافظ...

دوشنبه 3 تیر‌ماه سال 1392

تنهایی...

به نام خداوند زیبایی ها.


سلام دوستان عزیزم... امیدوارم حال و احوالاتتون خوب باشه و سالم و شاد باشید.


عید نیمه شعبان و ولادت امام عصر (عج) رو به همه شما دوستان عزیزم تبریک میگم... امیدوارم در این روز هر آرزویی دارید بر آورده بشه.


به قول علی لهراسبی که آهنگ زیبای عطر نرگس رو خونده:


«فقط بگو کدوم هفته کدوم روز ، کجا منتظر رسیدنت شم؟! سپردی دست کی پیراهنت رو که یه عمره برامون نمیاره؟!!»


البته شعر رو کامل بلد نیستم اما وقتی میشنومش حال عجیبی بهم دست میده!!


احتمالا همه ی شما یه روزایی شده که احساس تنهایی شدیدی بهتون دست میده... بی خودی ناراحتین و احساس بی کسی میکنید. که البته خیلی زجر آوره...


به نظرتون تو اینجور وقتا آدم باید چی کار کنه؟ فکر نکنم هیچی باشه که بتونه حال آدم رو خوب کنه!


دوستم یه دوستی داره که منم باهاش دوستم!!!!! دوست دوستم که دوست منم هست اسمش نگاره...


متاسفانه این نگار خانم مادر و پدر نداره و از همون بچگی تو پرورشگاه بوده. یه وقتایی که دیگه از تنهایی صبرش لبریز میشه به من زنگ میزنه یا به اون یکی دوستم!... اینقدر داغونه که من فکر میکنم اگه کمکش نکنم و باهاش حرف نزنم 100 % خودشو میکشه!!!


پیش خودم فکر میکردم این بیچاره از کوچکترین نعمت خدا که البته ما فکر میکنیم کوچیکه بی بهره است... خانواده...


چقدر بده... درد داره...


راستش منم بعضی وقتا احساس تنهایی میکنم... دلم میخواد با یکی حرف بزنم... ولی بالاخره پیدا میکنم. مامان عزیزم هست... خواهرم هست... دوستم هست...


اما نگار از تمام این دنیا فقط من و دوستم رو داره که میتونه باهاشون درد دل کنه... خیلی سخته...


من هیچ وقت دلم نمیخواد تنها بشم. حتی یه لحظه هم نمیتونم تصور کنم که مامانم یا بابام پیشم نیستن!!


دیوانه میشم... دیوانه!


امشب نگار بهم زنگ زد... خیلی ناراحت بود خیلی...


خدایا خودت کمکش کن... تو که بزرگ و رحیم و توانایی... خودت کمکش کن. میدونی که جز تو کسی رو نداره کمکش کن!


خدایا تنهایی خیلی سخته... اگه قراره کسی تنها باشه خواهشا ظرفیتش رو هم بهش بده...


خداحافظ دوستان...

جمعه 17 خرداد‌ماه سال 1392

ایروبیک...

به نام خدا و سلام به همه دوستان عزیزم...


مبعث رسول اکرم(ص) و عید مبعث مبارک باشه... انشالله بهتون خوش گذشته باشه...


امیدوارم خوب و سلامت باشید... چند روزیه که دارم ورزش میکنم . توی خونه هندزفری میذارم تو گوشم و نیم ساعت در جا میدوم...اوایل ضربان قلبم میرفت بالا ولی عرق نمیکردم اما امروز عرق هم کردم... خیلی خیلی باحاله...


کنار خونه مون یه مسیر هست که برای پیاده روی خیلی خوبه اما برای من به شدت کسل کننده و تکراری شده. تصمیم گرفتم یه تحول ایجاد کنم...


امروز همسایه هامون نبودن . من و خواهرم موبایل رو به باند کامپیوتر وصل کردیم و صداشم بلند کردیم! همراهش هم میخوندیم و بالا و پائین میپریدیم... خیلی کیف داد


امتحان کنید ضرر نداره...


کم کم باید شروع کنم درس خوندن رو... انتخاباتم پیش روست... خواه و نا خواه همه درگیر میشیم...

 

راستی قاب وبلاگم قشنگه؟! لوگوی وبلاگم چی؟!!


خوب دیگه امیدوارم خوب و شاد باشید... برام دعا کنید... همیشه به یادتونم.


خداحافظ...

چهارشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1392

I'm fine...

به نام خدا. سلام دوستان خوبم...


امیدوارم خوب و خوش باشید... منم خوبم خدا را شکر...تو عضلات صورتم کمی احساس ضعف میکنم اما چیزی نیست... خوب میشم.


تبریک میگم به دوست عزیزمون آقا محمدرضا که پدر شدن و فرزند عزیزشون به تازگی دنیا اومده... انشاالله قدمش براتون خوش باشه و شاد و سلامت کنار هم زندگی کنید...


این هفته که تموم شه یک ماه فرصت داریم واسه امتحانا بخونیم... امتحانامون افتادن بعد از انتخابات.


دیگه واقعا نمیدونم چی بنویسم... شاد و سلامت باشید... خداحافظ...

دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392

آشفتگی ها...

به نام خدای خوب و مهربون...


سلام دوستان عزیزم... امیدوارم حالتون خوب باشه و شاد و سلامت باشید...


جاتون خالی جشن فارغ التحصیلی خیلی خیلی خوب بود... تقریبا یکی از بهترین روزای زندگیم بود...


چند وقته سرم شلوغه... دیروز بابام عمل جراحی داشت... خودم نوبت دکتر داشتم... روز قبلش لپ تاپم خراب شد و امروز رفتم دنبال درست کردنش... باز دوباره روز قبل ترش میانترم داشتم... جمعه مهمونی بودیم... و چهارشنبه مهمون داشتیم...


همینطوری همش سرگرم کارا بودم و نمیتونستم وبم رو آپ کنم... ولی همیشه به یادتونم دوستان خوبم...


دیروز دکتر بودم و دکترم گفت روزی یکدونه سلسپت و 3 تا مستینون بخورم . در ضمن گفت اگه سرترالین اعصابت رو آروم تر میکنه ادامه بده... گفتم ال کارنیتین کمی معده ام رو اذیت میکنه گفت نمیخواد بخوری دیگه... هر شب نصف سرترالین هم میخورم و واقعا احساس میکنم خیلی آروم ترم... 


هفته دیگه هفته آخر دانشگاهه و تا 4 تیر که امتحانات ترم شروع میشن وقت دارم بخونم...


برام دعا کنید... همیشه به یادتونم دوستای عزیزم...


خداحافظ...

پنج‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1392

جشن فارغ التحصیلی

به نام خدا...


سلام به همه دوستان. امیدوارم حالتون خوب باشه و سرحال باشید...


فردا قراره جشن فارغ التحصیلی برامون بگیرن... راستش هم خوشحالم و هم دلم گرفته... دوره دانشجویی من خیلی خوب بود و احتمالا برای همه ی جوونا سرشار از خاطره است... درسته بعضی وقتا به خاطر استرس زیاد درسا حالم بد میشد و نمیتونستم درست درس بخونم و بعدشم نمراتم خوب نمیشد اما در کل خاطرات بسیار شیرینی دارم از استادا و از دوستام...


راستش اصلا دلم نمیخواد این دوران تموم بشه... بیشترم به خاطر اینکه سرگرم کاری بودم و اوضاع جسمی خوبی داشتم... شاید ارشد قبول بشم... شایدم برم سر کار... تا ببینیم دست تقدیر اینبار ما رو به کجاها می کشونه...


قراره از اون لباسا که به دانشجویان فارغ التحصیل میدن به ما هم بدن... با اون کلاه ها!!!


من همیشه از آینده میترسیدم و نگران بودم... بعد از کنکور یادمه که هیچ امیدی به قبولی نداشتم و به شدت حالم بد شد... ولی وقتی قبول شدم فهمیدم که خدا خیلی هوامو داشته... در حقیقت من برای فرار از بیکاری امتحان کنکور دادم ...


اینبار هم مطمئنم که خدا کمکم میکنه ... به رحمت خدا ایمان دارم... همیشه منو شرمنده کرده...

خدای خوبم به همه ی بندگانت کمک کن که از زندگی شون راضی باشن... کمکشون کن که سالم و سلامت باشن و همه جا موفق و سربلند باشن...


خدایا هزار مرتبه شکرت...


خداحافظ دوستان خوبم...

چهارشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1392

روز مادر مبارک...

به نام خدا و سلام به همگی...


امیدوارم خوب و سرحال باشید دوستان...


روز ولادت حضرت فاطمه (س) و روز مادر رو به همه ی مادران تو این وبلاگ و همه ی خانمهای عزیز تبریک میگم. همچنین به مامان عزیز خودم...



ببخشید چند وقته که دیر به دیر آپدیت میکنم... گرفتار درسا و امتحانات میانترمم هستم...

انشاالله اینم به خوبی تموم بشه...


یه حقیقت تلخ:

آدم تا وقتی کوچیکه دوست داره برای روز مادر واسه مادرش هدیه بخره اما پول نداره ، وقتی بزرگ میشه پول داره اما وقت نداره، وقتی هم پیر میشه پول داره وقتم داره اما دیگه مادر نداره!!!! :(((


امیدوارم هیچ وقت هیچ خونه ایی بدون فرشته ایی به نام مادر نباشه...


همیشه به یادتونم دوستان... مراقب خودتون باشید... خدانگهدار.

دوشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1392

نمیدانم چه میخواهم بگویم...!؟

به نام خدا و سلام خدمت تمام دوستان خوبم.


امیدوارم شاد و سلامت باشید و روزگار به کامتون...


به خاطر اتفاقی که برای داداش دوست عزیزمون بهار جان اتفاق افتاده واقعا متاسفم و از خدای مهربون میخوام هرچه زودتر شفای عاجل بهشون عنایت کنه... ما براشون دعا میکنیم...


دقت کردین یه آهنگی که در گذشته گوش کردین رو اگه دوباره گوش کنید و ازش خاطره داشته باشید، 20 برابر سریعتر از ماشین زمان شما رو به گذشته میبره؟؟؟!!!


الان داشتم آهنگهای محمد اصفهانی رو گوش میکردم... آلبوم حسرت رو درست زمانی که تیموس عمل کرده بودم و تو خونه دوره ی نقاهت رو میگذروندم ، گوش میکردم... الان درست میتونم خودم رو روی تخت که دراز کشیدم و کمی هم اشک تو چشام جمع شده تصور کنم!!!


آلبوم برکت رو هم زمانی که کورتون میخوردم و درگیر تهران رفتن بودم ،گوش میکردم. بعضی شبها با خواهرم و بابا و مامانم میرفتیم پارک برای پیاده روی... قشنگ خاطراتم تو ذهنم زنده میشه...


همین آهنگش که میگه:

نمیدانم چه میخواهم بگویم               زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس        که بال مرغ آوازم شکسته است


خلاصه تمام خاطرات این 8  9 سال برام زنده شد...


چند وقت پیش یه خواب بدی دیدم حالم از اون روز کمی بدتر شده...


امیدوارم شاد و سلامت باشید... خداحافظ...

چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392

خدا رحم کرد...

به نام یکتا پروردگار بی همتا...


سلام دوستان . امیدوارم حال همگی خوب باشه و شاد و سلامت باشید...


دیروز یه زلزله ی خیلی شدید استان سیستان و بلوچستان رو لرزاند... شدتش 7/5 ریشتر بود و مدتش هم 40 ثانیه!!!  فقط و فقط خدا بهمون رحم کرد که در عمق 90 کیلومتری زمین لرزید وگرنه با این شدت و این مدت زمان لرزش نصف ایران و نصف پاکستان ویران میشدن... کافی بود فقط 30 کیلومتر نزدیکتر باشه به سطح زمین... کارمون تموم میشد!!!


خدا را شکر میکنیم که بهمون فرصت داد... اوست رحمان و رحیم...


خوب حال همگی خوبه؟؟ سلامت و رو به راه هستید؟؟ ( و به قول نقی تو پایتخت : رو به راهی؟ رو به رشدی؟!!)


منم خوبم... این ترم به خاطر انتخابات خرداد امتحانامون افتادن تو تیرماه! از 2 تا 18 تیر و پشت سر هم! امیدوارم از این بابت هم خدا بهم رحم کنه!!!


برام دعا کنید... همیشه به یادتونم و خداحافظ...



( تعداد کل: 53 )
   1      2      3      4      5      6      >>