شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391

مهمانی خدا...

به نام خداوند مهربان. سلام خدمت تمام دوستان عزیزم. 

 

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان و بهار قرآن بر شما مبارک.  درسته ما نمیتونیم روزه بگیریم اما خدای مهربان تو این ماه و سر سفره افطار هیچ استثنایی بین بنده هاش قائل نیست. پس وقتی سر سفره افطار نشستید ما را فراموش نکنید.  فقط جای ربنای استاد شجریان و اون مثنوی افشاری قبلش خالیه. خیلی خالیه... تمام بوی ماه رمضان از همون بود. ای کاش بلد بودن برای دانلود میذاشتم براتون...

 

امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشید. یک سوال... 

آیا شما وقتی دو بینی دارید و عینک آفتابی استفاده میکنید احساس میکنید چشمهاتون بهتر میشن؟  

من این حس را دارم. بعضی اوقات تو خونه هم عینک آفتابی میزنم. 

آخه یکبار هم که تو بیمارستان بودم دکتر ازم سوال کرد که وقتی عینک آفتابی میزنی احساس راحتی داری؟ گفتم آره... 

 

شاید هم یک رفلکس عصبی باشه. مثلا فکر میکنیم کسی چشممون رو نمیبینه به همین خاطر احساس راحتی و بهبود میکنیم. 

 

برام بنویسید. منتظرم. فعلا خداحافظ...

 

 

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391

رفتم دکتر...

به نام خداوند مهربان. سلام عزیزانم... 

 

امیدوارم شاداب و سرحال باشید. دیروز (یکشنبه) نوبت دکتر داشتم. خدا را شکر برام IVIG ننوشت. خیلی خوشحال شدم... چون احساس میکنم وقتی بیمارستان میرم حالم از اونی که هست بدتر میشه... 

 

درباره قرص ممورال پرسیدم و دکترم گفت شما بیماریتون مربوط به عضلات هست و دلیلی نداره که حافظه تون مختل بشه. شاید مشکلاتتون ناشی از عدم تمرکز باشه... برام قرص سرترالین نوشت. 

 

بعد دکتر گفت که سعی کنید توی هوای گرم زیاد نمونید و پیاده روی هم تو هوای گرم خوب نیست. سعی کنید سر شب پیاده روی کنید. 

 

در نهایت به خاطر اینکه چشم راستم هنگام چرخش به بیرون مشکل داشت دکتر نصف مستینون اضافه کرد. 

 

از اون طرف رفتم گوشی خریدم... دیشب کلا در حالت ذوق مرگولیدگی (!!!) قرار داشتم. مثل بچه ها که یه اسباب بازی میخرند ذوق داشتم. 

 

فقط یه مشکلی هست! کسی میدونه با گوشی سونی اریکسون چه طوری میشه SMS ها رو برای دیگران فوروارد کنیم. از دیروز تو کف این موضوع موندم... 

 

دوستان خوبم براتون همیشه دعا میکنم... فعلا خداحافظ...

جمعه 23 تیر‌ماه سال 1391

هوای گرم تابستان!

به نام خدا. سلام دوستان عزیزم. 

 

امیدوارم خوب و سلامت باشید. هوا در کرمان بسیار گرم هستش و منم احساس میکنم با گرم شدن هوا حالم بد تر میشه. شما هم همین حس رو دارید؟ یعنی وقتی هوا گرمه حالتون هم بدتر میشه؟ 

احتمالا طرفهای شمال کشور هوا بهتر و نسبت به اینجا خنک تر هستش. اوه ! باورتون نمیشه امروز با ماشین و در حالیکه کولر ماشین روشن بود ما داخل ماشین عرق میریختیم. بس که هوا گرم بود . اصلا نتونستیم پیاده شیم... 

 

راستش دکترم هم به من گفته بود که توی سرما مراقب ویروسها و سرماخوردگی باش و توی گرما هم مراقب قارچ ها و باکتری و گرما باش...  

 

خلاصه اینکه روز ها به سرعت میگذرند و ما در کف سرعتش مانده ایم!!! 

 

به قول یه وبلاگی: « هیچ کس همراه نیست   تنهای اول!!!»  

 

جمله ی خیلی با حالی شده. خیلی برام جالب بود... 

 

دیگه دارم میزنم به چرت و پرت... مطلب ندارم چیکار کنم... 

 

فعلا خداحافظ عزیزانم.

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

راپورت...

به نام خداوند آسمانها و زمین. سلام خدمت تمام دوستان عزیزم.  

راستش دیروز میخواستم بنویسم اما هیچ مطلبی تو ذهنم نبود. امروز رفتم دانشگاه برای یکی از درسهامون که تابستون برداشتم. البته عملی هستش و سر کلاس نباید بریم. مثل تحقیق یا مثلا پروژه...   

همینجور که منتظر بودم یکدفعه رئیس بخشمون رو دیدم. وسوسه شدم و رفتم تمام ماجرای اون استادم که باهاش بحث کردم رو براش تعریف کردم.گفتم استاد باورتون نمیشه که در طول ترم ما چقدر حالمون بد میشد سر کلاس ایشون. بعد گفت حالا اینقدرا هم بد نمیشد که!!!(خیلی شوخ هستن)  خلاصه کلش رو راپورت دادم. رئیس بخش گفتش که باشه . گفت این استاد این ترم مدعو بوده و احتمالا ترم بعد نیست.  

یکبار شنیدم که رئیس بخش با همون استادمون بحث کرده سر این که چرا بچه ها اینقدر نمراتشون کمه. 

یکمی سبک شدم... دعا میکنم دیگه هیچوقت تو عمرم نبینمش... 

 

دیشب داشتم فیلم «آواتار» رو باز بینی میکردم. تا حالا ۳ یا ۴ بار دیدمش... خیلی جذابه... چه مناظر دلربایی و درختان و گیاهان قشنگی... داستانش هم جالبه... 

 

شب قبلش هم داشتم «سنتوری» میدیدم. اونم تا حالا ۲ یا ۳ بار دیدمش...  

میخواستم برم برای تابستون چند تا فیلم بخرم ولی هنوز فرصت نکردم. راستش نمیدونم چه فیلهایی خوبند ؟! خارجی و ایرانی فرقی نمیکنه فقط ارزش دیدن داشته باشه... اگر فیلم خوب سراغ دارین اسمشون رو برام بنویسید . ممنونم عزیزانم... 

 

فعلا خدا حافظ... 

چهارشنبه 14 تیر‌ماه سال 1391

ماه شب چهارده...

به نام خداوند زیبایی ها. سلام عزیزان و دوستان خوبم.  

تمام خوبی ها و زیبایی های دنیا را براتون آرزو میکنم. پیشاپیش عید نیمه شعبان و میلاد صاحب الزمان حضرت مهدی (عج الله تعالی) را خدمت شما تهنیت عرض میکنم.  امیدوارم به تمام آرزوهای قشنگتون برسید...

 

امروز از چند جنبه برای من عید است.  

۱-نیمه شعبان 

۲- پایان امتحانات 

۳-شروع تابستان 

 

دیگه همینا... 

برای تابستان برنامه خاصی ندارم. شاید برم کلاس کامپیوتر. موسیقی هم هست و بنده به احتمال زیاد از گروه موسیقی حذف شده ام.(به دلیل تنبلی

 

از نظر درمانی هم نمیدونم که آیا باید بیمارستان برم و آی وی آی جی بزنم یا نه... چون نوبت دکترم ۲۵ تیر هستش. 

 

از همه مهمتر هم دندانهای عقل هستند که دهن بنده را سرویس نموده اند... و به دلیل امتحانات هنوز بنده موفق به کشیدن آنها نشده ام.  

 

دوستان عزیزم یک سوال دارم از شما. آیا شما در حافظه کوتاه مدت خودتون دچار مشکل نشدید؟ 

وقتی کتاب میخونید یا تلویزیون میبینید یادتون میمونه که چی خوندین یا شنیدین؟ 

من احساس میکنم که حافظه ام دچار مشکل شده. البته از یک نفر هم شنیدم که ممکنه این بیماری حافظه را تحت تاثیر قرار بده... 

 

مثلا من با آمادگی کامل میرم سر جلسه امتحان اما ۲۰ دقیقه اول که کلا هنگ ام. بعدش به زور یه چیزایی یادم میاد...مخصوصا تو درسای حفظی. قبول دارم که استرس هم دخیل هست اما... 

 

برام بنویسید و اگه میتونید راهنماییم کنید. ممنونم دوستان خوبم. 

 

شب خوش و خدا نگهدار...

چهارشنبه 7 تیر‌ماه سال 1391

اعصابم داغون شده...

به نام خدای مهربان. سلام عزیزانم. امیدوارم حالتون خوب باشه و مثل من نباشید!!!  

قضیه از این قراره که امروز باید میرفتیم دانشگاه برای دیدن برگه های امتحان . یه درس بسیار سخت بود اما با کمال تعجب بچه هایی که ضعیف بودن و ترمهای قبل آمار و ریاضی رو افتاده بودند و با تقلب پاس کرده بودن نمره هاشون ۱۶ و ۱۷ شده بود اما من و دوستام که معدلامون نسبتا خوبه نمره هامون خیلی بد شده بود!!!!!!!  

 اول که استاد هی گیر داده بود به من میگفت برو بیرون از در اتاق.

بعدش که نمره زیبام رو دیدم به استاد گفتم میخوام برگه ام رو ببینم. 

استاد گفت: نمیشه الان نه برو دو ساعت دیگه بیا!! 

گفتم : استاد خواهش میکنم من از صبح ساعت ۸ اینجا هستم بذارید برگه ام رو ببینم. 

(لازم به ذکر است که استاد گفته بود ساعت ۱۰ بیاین ولی من نمیدونستم و ساعت ۸ رفتم دانشگاه) 

گفت: مگه من گفتم ساعت ۸ بیاین. (با کلی داد و بیداد) و ... 

گفتم: نمیذارین ما برگه مون رو ببینیم. ما میریم پیش رئیس دانشکده 

 ( برگه های همه ی بچه ها رو میداد ولی برگه منو نمیداد هرچی فکر میکنم یادم نمیاد کی و کجا هیزم تر بهش فروختم) 

 

همین حرف رو که زدم مثل جرقه ای بود بر یک بشکه بنزین... 

گفت: برو به هرکی که میخوای بگو...وقتی دانشجو اینقدر بی شعور هست که تو روی استاد وا می ایسته....  

 دیگه من هیچی نمیشنیدم . تو روی ۶۰ تا دانشجو داره به من میگه بی شعور... 

 

میخواستم هر چی از دهنم در میاد بهش بگم اما پیش خودم گفتم که : من که نباید مثل اون باشم. بیچاره فرهنگ خانوادگیش اینجوریه...

 کارد میزدی خونم در نمیومد... 

 

حالا این خانم مثلا استاد دانشگاه هست. تا حالا آدمی اینقدر عقده ای تو عمرم ندیده بودم...

 تمام پسر های کلاس بلا استثنا نمره هاشون بالای ۱۷... پسرهایی که حتی یک مسئله هم توی کلاس حل نکرده بودند... ازشون سوال میپرسیدی نمیدونستن فرمولها چی هستن اصلا... 

 

حالا هرکدوم از بچه ها که میرفتن نمره شونو ببینن میگفت : این خانم «م» یه توهینی به من کرده که میخواستم یک نمره به همه بدم به هیچ کدوم از بچه ها نمیدم...!!! 

 

هر کی از در اتاق میومد بیرون میگفت این «م» کیه؟ مگه چکار کرده؟؟ دیگه همه طلبکار ما شده بودند... نگاه های چپ چپ.... 

 

 رفتم بهش گفتم استاد من اصلا به شما توهین نکردم... این شما بودید که جلوی ۶۰ نفر آدم بی جنبه به من گفتید بی شعور...

میگه من به تو گفتم ... به دوستام نگاه کرد گفت من به این گفتم بی شعور؟؟؟ 

 دوستام هم گفتن آره استاد... گفتم من خودم اینجا بودم... کر که نیست... 

گفتم این یک نمره رو به من نمیخواد بدی به این بچه ها بدید. هر کدوم ۲۰ تا متلک بارم کردن... 

 

خلاصه اینقدر ناراحت و عصبی شدم که حد نداره... نمیدونستم چه جوری بیام خونه...  

همه ی بچه هایی که مثل من بودند شاکی بودند اما هیچی نمیتونستن بگن...

 

این استاده ادد همین امروز با من بیچاره لج کرده بود... خیلی آدم بدیه واقعا انسانیت نداره... 

من مگه چه گناهی کردم ... مگه بچه ها با من چه فرقی داشتن؟؟؟  

خلاصه من که از سرش نمیگذرم... از سر اون کسایی هم که با تقلب کردن حق من و امثال من رو خوردن هم نمیگذرم... 

  

 اومدم خونه مامانم گفت: این غصه ها رو نخور... تو باید روزی ۱۰۰۰ بار خدارو شکر کنی که میتونی مثل مردم زندگی کنی و بری دانشگاه... 

گفتم دانشگاهی که استاداش تربیت ندارن با دانشجو حرف بزنند باید درش رو گل گرفت. 

 

ببخشید عزیزانم. شما رو هم ناراحت کردم... فعلا خدا حافظ.

یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1391

ویتامین های مفید برای ما...

به نام خدای مهربان. سلام دوستان خوبم. امیدوارم خوب و سلامت باشید. 

بنده هم به لطف خدای مهربان خوبم. امتحانات کم کم دارند به پایان میرسند... امروز هم چهارمین امتحان را دادیم. 

 

درباره مواد و ویتامین های مفید برای بیماران میاستنی ادعاهای زیادی مطرح است... 

بعضی ها میگویند ویتامین B بعضی ها هم میگویند ویتامین D  . اما آخرین مطلبی که من شنیدم ماده «روی» هست. نمیدونم از چه ماده طبیعی میشه روی بدن را تامین کرد اما قزصهای روی هست که میتونیم استفاده کنیم. ویتامین B هم توی شلتوک برنج و ویتامین D هم در نور خورشید یافت میشن. البته قرصهای این دو ویتامین هم موجود هست. 

 

امیدوارم از این مواد استفاده کنید و حالتون خوب بشه. اگر هم شما اطلاعاتی دارید برامون بنویسید . ممنونم و فعلا خداحافظ.